❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی….. گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی….. گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی….. او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده... پس من هم به دنبال تنهایی خویش میروم... فقط کاش میدانستم که... تا کی تنهایم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزهای تکراری ، گذشت آن لحظه های بیقراری گذشت آن شبهای پر از گریه و زاری کمی دلم آرامتر شده فراموشت نکرده ام ، مدتی قلبم از غمها رها شده شب های تیره و تار من مدتی بیش نیست که میگذرد از آن روز پر از غم به یاد می آورم حرفهایت را باز هم گذشته ها میسوزاند این دل تنهایم را
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گذشته ديگر آن زمانی که فقط يک بار از دنيا می رفتی؛ حالا يک بار از شهر ميروی يک بار از ديار ميروی يک بار از ياد ميروی يک بار از دل ميروی يک بار از دست ميروی و هنوز از دنيا نرفته ای
ما که تو حرم به یاد دوستانمون بودیم ... التماس دعا ...

13 سال و 5 ماه و 17 روز و 22 ساعت و 7 دقيقه قبلمرسی احمد ... از دور دیدنشم عشق ِ
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 22 ساعت و 6 دقيقه قبلممنونم ممحتاجیم این روزا.............
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 22 ساعت و 4 دقيقه قبل



13 سال و 5 ماه و 17 روز و 19 ساعت و 19 دقيقه قبلایشالا قسمتِ همه شه .مرسی داداش
خوشا ب سعادتت
... #التماسِ-دعا
. . .
13 سال و 5 ماه و 17 روز و 1 ساعت و 38 دقيقه قبل