از دشت های خالی و خاموش
از پیچ و تاب گردنه ها ،
قعر دره ها ...
نور چراغ ها،
چون خوشه های آتش
در بوته های دود
راهی میان ظلمات شب باز می کند
همراه من، ستاره ی غمگین و خسته ای
در دوردست ها
پرواز می کند.
نور غریب ماه
نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها
تن می کند رها.
بازوی لخت گردنه، پیچیده کام جو
بر دور سینه ی هوس انگیز تپه ها
باد از شکاف دامنه فریاد می زند ...
من همچو باد می گذرم روی بال شب ...
در هر دو سوی راه
غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست
با برگ های سوخته،
با شاخه های خشک
سر می کشند در پی هم خارهای گیج
گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها،
مبهوت می درخشند و محسور می شوند!
گاهی صدای "وای"کسی از فراز کوه
در های و هوی همهمه ها دور می شود.
ای روشنایی سحر، ای آفتاب پاک!
ای مرز جاودانه ی نیکی!
من با امید وصل تو شب را شکسته ام
من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زدم در شکنج راه
سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب!
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ شلوپهای گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیشبینیاش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پینهای چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمیآیم.
تنها برو!
دکتر علی شریعتی
سلام
14 سال و 10 ماه و 8 روز و 3 ساعت و 9 دقيقه قبلسلام باران جونم ...
14 سال و 10 ماه و 8 روز و 3 ساعت و 8 دقيقه قبل