معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند. مامور که این وضع را می بیند از کوپه او دور می شود در حالی که می گوید "حضرت استاد ، کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست". اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد. مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن ، نگاهی به عقب می اندازد اما متوجه می شود اینشتین همچنان در حال گشتن است. برمی گردد و می گوید : "پروفسور اینشتین ، گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست ، چرا بازهم نگرانید؟" اینشتین جواب می دهد : "اینهائی که گفتی خودم هم می دانم ، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم"
به آساني ميشود در دفترچه تلفن كسي جايي پيدا كرد، ولي به سختي ميشود در قلب او جايي دست و پا كرد.
13 سال و 16 روز و 14 ساعت و 43 دقيقه قبلبه راحتي ميشود در مورد اشتباهات ديگران قضاوت كرد، ولي به سختي ميشود اشتباهات خود را يافت.
به راحتي ميشود بدون فكر كردن حرف زد، ولي به سختي ميشود زبان را مهار كرد.
به راحتي ميشود كسي را كه دوستش داريم از خود برنجانيم، ولي به سختي ميشود اين رنجش را جبران كنيم.
به راحتي ميشود كسي را بخشيد، ولي به سختي ميشود از كسي تقاضاي بخشش كرد.
به راحتي ميشود قوانين را تصويب كرد، ولي به سختي ميشود به آنها عمل كرد.
به راحتي ميشود به رؤياها فكر كرد، ولي به سختي ميشود رؤيايي را بدست آورد.
به راحتي ميشود هر روز از زندگي لذت برد، ولي به سختي ميشود به زندگي ارزش واقعي داد.
13 سال و 16 روز و 14 ساعت و 42 دقيقه قبلبه راحتي ميشود به كسي قول داد، ولي به سختي ميشود به آن قول عمل كرد.
به راحتي ميشود دوست داشتن را بر زبان آورد، ولي به سختي ميشود آن را نشان داد.
به راحتي ميشود اشتباه كرد، ولي به سختي ميشود از آن درس گرفت.
به راحتي ميشود گرفت، ولي به سختي ميتوان بخشش كرد.
به راحتي ميشود دوستي را با حرف حفظ كرد، ولي به سختي ميشود به آن معنا بخشيد.