تــا حالا شدهـ؟ شدهـ یه چیزی تو دلتـــــ #سنگینــی کنهـ….؟؟؟ خیلـــی سخته آدم کـــسی رو نداشتهـ باشهـ… #دلش لک بزنـهـ کهـ بـــا یکی درد دل کنهـ ولـی هیچــکی نباشهـ… نتونه به هیچـــــکی #اعتـــماد کنهـ… هر چی سبــــک سنگیــــن کنهـ تــــا دردش رو به یــــــکی بگـهـ نتونـه, آخرش برسهـ بـه یه بن بستـــــ … تک و #تنــــها بـــا یه دلی که هی مجبـورش می کنهـ اونو خـــــالی کنـهـ … اما راهی رو نمی بینهـ سرش روکه بالا می کنهـ آسمون رو می بینهـ به اون هم نمی تونهـ بگهـ… خبری از آسمــــون هم ندیده مگه چند بار اشکــــ های شبونش رو پاکـــــ کرده…؟! بهش محل هم نـــــداده تا رفته گریـــــه کنه زود تر از اون بساط گریـــه اش رو پهن کردهـ تا کـمـ نیاره … خیلی سختهـ ادم خودش رو به تنهایــــی خوش کنهـ اما دلی داشتهـ باشه که مدام از تنهـــایی بنالـهـ… خیلی سختــهـ ادم ندونـهـ کــدوم طرفیـه؟! خیلی سختـهـ ادم احساس کنهـ #خدا اونو از بنــده هاش جدا کردهـ … خیلی سختهـ ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفاتــــ گوش می ده یا … پرده ی #گناهاتـــــ اونقدر ضخیم شده که صداتـــــ به خدا نمی رسهـ…. ؟!
... بی بهانه ... تو شدی بهانه ی این عشق بلند ... تو شدی دال دل ... بر تن عشق ... لطف باترید زکلامت ... و شدم شرمنده ی این لطف خدا ... که تو را داد نشانم ... توئی آواز بلند عشقم ...
در هیاهوی زندگی دریافتم
13 سال و 16 روز و 13 ساعت و 4 دقيقه قبلچه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالیکه گویی ایستاده بودم
چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد
در حالیکه قصه کودکانه ای بیش نبود
دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود
وگرنه نمیشود
به همین سادگی
کاش نه میدویدم نه غصه میخوردم
فقط او را میخواندم...
این قششنــ گترین ؛نباید هاییست که درک خواهیم کرد
13 سال و 16 روز و 3 ساعت و 34 دقيقه قبل