این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
دیوانه ی آن لحظه ای هستم که
تمام هوس های نارست را
در بوسه های پی در پی جا میدهی
پر حرارت و داغ؛
و تو با نگاهی که
حکم مرگم را تایید می کند می گوی :
زیر گردنم را فراموش کردی
شبت زیبا و آرام
13 سال و 2 ماه و 16 روز و 5 ساعت و 16 دقيقه قبل