#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
#تــــــــــــولـــــــــــــــــــــدتــــــــــــ #مــــــــــــــبارکـــــــــ #کاوه #عزیز ....
مرسی
#تولدت #مبارک
زندگي زيباتر ميشود وقتي بدانيد ديگران در دنياي فراموشي ها بيادتند... #ممنونآت
راستي تولد يو هم مبارك داداشم
مرسی علی عزیزم
#تولدت #مبارک #تمنای #عزیز ...
#تولدت #مبارک #لیلای #عزیز ...
*خدایا!* *من دلم قرصه!* *کسی غیر از تو با من نیست* *خیالت از زمین راحت، که حتی روز روشن نیست* *کسی اینجا نمیبینه، که دنیا زیر چشماته* *یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته* *فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم* *که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم* *خدایا وقت برگشتن، یه کم با من مدارا کن* *شنیدم گرمه آغوشت* *اگه میشه منم جا کن…*
خیلی سخت است بدانی هیچوقت به آن کسی که خیلی دوستش داری نخواهی رسید. خیلی سخت است با اینکه میدانی به او نمیرسی باز هم سکوت کنی و آرام در دل شکسته شوی. خیلی سخت است بغض گلویت را گرفته باشد اما نتوانی گریه کنی ، خیلی سخت است قلبت پر از درد باشد اما نتوانی خودت را از این درد خالی کنی. با خود میگویم این زندگی تنها با تو زیباست ، میگویم که این قلب تنها عاشق تو هست و تنها تو را دوست دارد اما کسی آنچه را که برای خویش زمزمه میکنم باور ندارد. شاید تنها با یاد و عشقت اما بدون تو، در این دنیا تنها زندگی کنم. این رسم زندگیست ، سرنوشت با من و تو یار نیست . هیچکس هوای ما را ندارد ، زندگی با ما نمیسازد. تنها من هستم و تو هستی ، دو قلب عاشق ولی تنها و شکسته . قلب تو را نمی دانم ، اما قلب من میخواهد تا ابد به عشق تو تنها بماند. خیلی سخت است با او که دوستش داری نتوانی زندگی کنی و بدانی که هیچگاه به او نخواهی رسید. خیلی سخت است نتوانی دستانش را بگیری و او را در آغوش بفشاری. تنها میتوانم به تو بگویم خیلی دوستت دارم و تا ابد عاشقت می مانم عزیزم. خیلی سخت است برای رسیدن به او که خیلی دوستش داری انتظار بکشی و آخر سر سهم این انتظار شیرین یک پایان تلخ باشد. پایانی که آغاز حسرت عشق من است . تا کی باید در حسرت رسیدن به تو بنشینم، تا کی باید لحظه ها را بشمارم تا قشنگترین لحظه ام با تو فرا رسد. شاید تا فردا یا شاید تا… تا آخر دنیا!
شعر سنگ مزار فروغ فرخزاد : فروغ فرخ زاد : من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم شعر از فروغ فرخزاد - لطفن برای شادی روحش صلوات بفرستید .
میان تاریکی تو را صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را می برد . در آسمان ملول ستاره ای می سوخت ستاره ای می رفت ستاره ای میمرد ! ترا صدا کردم ترا صدا کردم تمام هستی من ... چو یک پیالۀ شیر میان دستم بود نگاه آبی ماه به شیشه ها می خورد ترانه ای غمناک چو دود بر می خاست ز شهر زنجره ها چو دود میلغزید به روی پنجره ها تمام شب آنجا میان سینه ی من کسی ز نومیدی نفس نفس می زد کسی به پا می خاست کسی تو را می خواست دو دست ِ سرد او را دوباره پس می زد ! تمام شب آنجا ز شاخه های سیاه غمی فرو میریخت کسی ز خود میماند کسی ترا می خواند هوا چو آواری به روی او می ریخت درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد ِ بی سامان کجاست خانه ی باد ؟ کجاست خانه ی باد ؟ از : فروغ فرخزاد
احمد شاملو : اکنون زمان گریستن است ، اگر تنها بتوان گریست یابه رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش به حیاط دیوانه خانه می گشاید . .
ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا در سر خلقان میروی در راه پنهان میروی بستان به بستان میروی آن جا که خیزد نقشها ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان میپری کامد پیامت زان سری پرها بنه بیپر بیا ای گل تو اینها دیدهای زان بر جهان خندیدهای زان جامهها بدریدهای ای کربز لعلین قبا گلهای پار از آسمان نعره زنان در گلستان کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا هین از ترشح زین طبق بگذر تو بیره چون عرق از شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر ما را نمیخواهد مگر خواهم شما را بیشما هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن با کس نیارم گفت من آنها که میگویی مرا ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو بی حرف و صوت و رنگ و بو بیشمس کی تابد ضیا حضرت مولانا
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با بر خوان شیران یک شبی بوزینهای همراه شد استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون میچکد آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد گر هست آتش ذرهای آن ذره دارد شعلهها شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا مولانا محمد بلخی
#تــــــــــــولـــــــــــــــــــــدتــــــــــــ #مــــــــــــــبارکـــــــــ #کاوه #عزیز ....












13 سال و 9 روز و 20 ساعت و 28 دقيقه قبلمرسی


13 سال و 7 روز و 20 ساعت و 36 دقيقه قبل