جانور دلفریبی است !
زیبا و خوش دست!
مثل یک توپ نرم و کشیده می ماند.
با چشمانی خمار و طنازی دلربایی که بی نظیر است!
همیشه هم زیبا می آید و سحر آمیز می رود.
یک لحظه سریع به تو نگاه می کند ...و بعد با چشمانی کشیده! انگار که به دنبال مست کردنت باشد..به آرامی سرش را می دزدد و با بدنی خوش فرم!آرام و با متانت یک " روباه اشرافی" می رود!
آرام و کشیده...
وتنها چیزی که باقی می ماند دم نرم و خوش حالتی است که آن نیز...ناپدید می شود!
روزگار بدی شده است!
حتی باید ذات خودت را هم تغییر بدهی!
آن چه را که میخواهی...نباید بخواهی!حداقل نباید به زبان بیاری..حتی اگر دلت برای پدرت ؛تنگ شده باشد!
اسیر قید و بندهای شغلی بودن...بدترین لذتی!است که میتواند گریبانت را بگیرد.
باید همیشه لبخند بزنی...مهم نیست می شناسی یا نه؛فقط لبخند بزن!
اما من نمیتوانم این طور باشم.برای همین ؛ به راحتی که نه...اما به زیبایی گریه می کنم !آن هم به یاد پدرم؛
که حالا دیگر نمیگوید درست فکر کن همیشه...خوب باش و خوب بمان.