❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گنجشک میخندید به اینکه چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه میپاشم... من میگریستم به اینکه حتی اوهم محبت مرا از سادگی ام میپندارد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نـتــرس از هجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم .. چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میشود برگشت میشود برگشت و در خود جستجویی کرد در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد؟ در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟ میشود برگشت تا دبستان راه کوتاهیست میشود از رد باران رفت میشود با سادگی آمیخت میشود کوچکتر از اینجا و اکنون شد میشود کیفی فراهم کرد دفتری را میشود پر کرد از آیینه و خورشید در کتابی میشود روییدن خود را تماشا کرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اشک تنها خاطره ایست که این روزها از تو به " یادگار " دارم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از همین حالا میگویم حواست را خوب جمع کن یادت باشد انعام خوبی به قبر کن بده تا قبرم را بزرگ تر و جادارتر از دیگر قبرها حفر کند. می ترسم که مبادا قبرم ، جایــی برای دل پر آرزویم ، نداشته باشد و من در خانه جدیدم باز هم شرمنده دلم شوم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آهسته گفت: خدانگهدارت . در را بست و رفت . . . . آدمها چه راحت مسئولیت خودشان را به گردن خدا می اندازند. . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زبان مشترکی داریم با این همه یکدیگر را نمی فهمیم ما باید مثل غارنشین ها تنها به علامت دست های مان اکتفا می کردیم آن وقت شاید هیچ سوء تفاهمی میانمان جدایی نمی انداخت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باز من موندم و شب و نوشته ای نیمه کاره! دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم. دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد. دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم. دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود، تا بنویسد برای تـو! دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته. ..! دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت، دوباره مهربونیای تو، دوباره من و یک دنیا خاطره...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند. !! می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود. می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود. ! میترسم ننویسم، که اگه ننویسم چه کسی میتونه تورو اونطوری که هستی بشناسه؟! پس مینویسم با اینکه کلمات برای وصف مهربانی هایت حقیر و کوچکند! با اینکه حتی اگر تمام نویسنده ها جمع شوند باز هم نمیتوانند تو را در نوشته بگنجانند!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
++ از پـوچ پـوچ رویــا ، تا پیـچ پیـچ کابــوس ++
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
++ انبـوهــی از ترانـه ، بــا یـاد صبـح روشـن /// اما... امیـد باطل... شب دائـمی ست انـگار ++
مرسی.. ممنون.. خیلی خوشحالم کردی
14 سال و 27 روز و 14 ساعت و 34 دقيقه قبل