❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در پشت چارچرخه فرسوده ای، كسی خطی نوشته بود: "من گشته ام نبود ! تو دیگر نگرد نیست!"... گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست. پویندگی تمامی معنای زندگی ست. هرگز "نگرد! نیست" سزاوار مرد نیست... فریدون مشیری
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر غرور نبود !!! چشمهایمان به جای لب هایمان سخن نمیگفتند ! و ما کلام محبت را در ... نگاه های گهگاه جستجو نمیکردیم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فــــــــــــــرزندم ! حرمت دست های پینه بسته ام را نگه دار ... روزی همین دست ها نان آور خانه ای و در دست های معشوقی بوده است .. و این است گردش روزگار
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يادم مياد بچه که بودم بعضي وقت ها يواشکي بابامو نگاه مي کرديم که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال هاي ريزي بود که روي فرش ريخته شده بود من حسابي به اين کارش مي خنديدم چون مي گفتم ما که هم جارو داريم هم جارو برقي. چند روز پيش که حسابي داشتم با خودم فکر ميکردم که چه جوري مشکلاتم رو حل کنم يهو به خودم اومد ديدم که يک عالمه آشغال از روي فرش جلوي خودم جمع کردم..!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
معلم عصبي دفتر رو روي ميز کوبيد و داد زد: سارا ... دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پايين انداخت و خودش را تا جلوي ميز معلم کشيد و با صداي لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم که از عصبانيت شقيقه هاش مي زد، تو چشماي سياه و مظلوم دخترک خيره شد و فریاد زد:چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نکن ؟ هـا؟! فردا مادرت رو مياري مدرسه... مي خوام در مورد بچه بي انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ي لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مريضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق مي دن... اونوقت مي شه مامانم رو بستري کنيم که ديگه از گلوش خون نياد... اونوقت مي شه براي خواهرم شير خشک بخريم که شب تا صبح گريه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره که من دفترهاي داداشم رو پاک نکنم و توش بنويسم... اونوقت قول ميدم مشقامو ... معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا ... و کاسه اشک چشمش روي گونه خالي شد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر در سر يک ملت بذر دانش و اخلاق بکاريد و آنها را آبياري کنيد حاصلخيز کنيد روشن کنيد و تربيت کنيد خواهيد ديد که ديگر نياز به بريدن و به دار آويختن اين سرهاي نازنين نيست ! "ويکتور هوگو"