❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نـَ بـادهـایے کـِ بوے ِ پیـراهنت را مے آورنـد مے خواهمـ نــَ خوابــــِـــ تو را دیدنــــــــ فقط خودتــــــ را میخواهمـــــ خودت یعنـے تــــــــو نـَ در قابــــ ِ کوچکــ ِ کنـار ِ میـــز نـ پشت ِ شیشـ ِ ے مانیتــور فقط خودتــــــ !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلمان خوش است که مینویسم و دیگــران می خـواننــد و عــده ای می گـوینــد آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند و بعضــی مـی خنــدنـد ... دلمــان خـوش اســت به لــذت هــای کــوتـاه به دروغ هــایی که از راســت بـودن قشنــگ تـرند ... به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند یـا کســی عاشقمــان شــود ... با شــاخه گلی دل می بنــدیـم و با جملــه ای دل می کــنیم ... دلمــان خـوش می شــود به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود ... چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم و چــه ســــاده می شـکــنیم همــــه چیـــز را ....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همه شهر دور او را حلقه زده بودند ، و هر کس قیمتی می گفت و کنار می رفت و نفر بعد سعی می کرد قیمتی بیش از او بگوید ، سر و صدای تعیین قیمت، تمام شهر را پر کرده بود ، یکی از میان جمع فریاد می زد دو کیسه طلا دیگری می گفت چهار کیسه طلا یکی می گفت هم وزن او را طلا می دهم قیمت گذاری ادامه داشت ، تا اینکه پیرزنی از راه رسید و دلش ، حسرت او کرد ، در میان های هوی مردم فریاد زد دو کلاف نخ! جمعیت متعجب با تمسخر به سوی او بازگشت ، پیرزن گفت : هر چه گشتم بیش از این در خانه ام نبود برای خرید یوسف بدهم ، تمام زندگی ام همین است! ... یوسف را فروختند ، نه به دو کلاف نخ بلکه به قیمت تمام زندگی پیرزن ، چون او گرانترین قیمت را گفت.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بین این همه که جــــــان آدم را به لـــب می رسانند ... نام عزرائــــــیل ... بد در رفتــــــه است …!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یه وقتایی یه کسایی میان تو زندگیت .. که وقتی به پشت سرت نگاه می کنی.. تعجب می کنی که چجوری..!! تا قبل از اومدن اونا زندگی می کردی..!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سخت است ... شده ام مثل نکته مهمی که گوشه کتابت یادداشت می کردی و بعد می فهمیدی که این نکته جزو سوالات امتحان نیست ... چه سرنوشت بدی داشت ان نکته که زمانی مهم بود ... حال فقط اسمی از مهمی برایش باقی مانده!