❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدا سلام رساند و گفت ......... (دیدگاه )
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باران هم روی ظالم ، هم روی مظلوم می بارد ، ولی مظلوم بیشتر خیس می شود چون ظالم چتر مظلوم را دزدیده است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
متن زیر که گویا از دلنوشته های دکتر شریعتی است به نظر من که متن زیبا و درعین حال تاثیرگذاری است تا نظر شما چه باشد:
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن ... رنج جدا شدن از آسمان ... رنج جدا شدن از آسمان ... رنج جدا شدن از آسمان ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ما نسلی هستیــم که مهمتریـن حرف های زندگی مـان را نگفتیم و تایپ کردیـم ... !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
[ دلم با تو فقط پرواز می خواهد]
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نیاز نیست انسان بزرگی باشیم ... " انسان بودن " خود ، نهایت بزرگی است . می توان ساده بود ولی انسان بود به همین سادگی ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خوش بحال اونکه موند پاک ........... تا زمانی که ... سپردنش به خاک ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فرض کن "حضرت مهدی" به تو ظاهر گردد ....... ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟ باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟ خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟ لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟ پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟ حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟ با چنین شرط که در حافظه دستی نبری! واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری؟!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش در این رمضان لایق دیدار شویم .... سحری با نظر لطف تو بیدار شویم ...
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 15 ساعت و 51 دقيقه قبلمادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
15 سال و 1 ماه و 13 روز و 15 ساعت و 48 دقيقه قبلمن از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!