❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یار خیابانی من // با من وهم رأی منی// در زیر باتوم و چماق// یاور و همراه منی// گم شده رأی من و تو// تو انتخابات سیاه// دشمن خاشاک و خسند// بسیج و ناجا و سپاه// زنجیر و چاقو می کنه// صورت و زخمی و کبود// چشم داره عادت میکنه// به گاز اشک آور و دود// رأی من و تو نتونست// زنجیر ها رو پاره کنه// مشت گره کرده ما// میهن آزاد می کنه// یار خیابانی من// با من و هم رأی منی// در زیر باتوم و چماق
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
پیراهن نگاه مرا مکش از پشت که بر می گردم و بی خیال عزیزهای مصری و یعقوب های چشم به راه چنان به خود می فشارمت که هفتاد و هفت سال تمام باران ببارد و گندم درو کنیم..!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دوستی تکرار دوستت دارم نیست، دوستی فهمیدن ناگفتنی های کسی است که دوستش می داری.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به دفترخاطراتم پناه میبرم تا سردترین لحظات زندگیم را در گور سرد خاطراتم دفن کنم. امشب میخواهم از دلی بگویم که دیگرهیچ نقطه ای برای آغاز را نخواهد دید و کرشمه ی هیچ نگاهی تارهایش را به لرزه در نخواهد آورد.امشب به خاطر سرآمد شومم سیاه پوش شده تمام هستی امشب تمام ستارگان و سیارات سوگواری خود را با من سر میدهند امشب دیگر هیچ آوازی برایم آرام بخش نیست.دیگر حتی امشب رمق بیداری هم از دست رفته است و من درخت خاطراتت را از بیخ و بن ریشه کنان بر زمین سرد بی احساس میکوبم تیر عشقت را آنچنان بیرون خواهم کشید که یا خواهم مرد و یا آسوده خاطر خواهم شد.هر وقت خواستی با دسته گلی از نفرت بر گور سرد عشقی که داشتی بیا و نفرین وار ناسزایش بگو.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دنیا کوچکتر از آن است که گم شده ای را در آن یافته باشی هیچ کس اینجا گم نمی شود آدم ها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی درمه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف آنچه به جا می ماند رد پائی است و خاطره ای که هر از گاه پس میزند مثل نسیم سحر پرده های اتاقت را ....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . من و یاد تو و یک سینه تنگ شبی تار و سهتاری خسته آهنگ کمی با چشمهایم مهربان باش مزن ای دوست بر آیینهات سنگ . . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . میشه پروانه بود و به هر گلی نشست اما بهتره مثل تو مهربون بود و به هر دلی نشست . . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
.
.
پروردگارا ، آرامش را همچون دانه های برف ، آرام و بیصدا ، به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران
.
.
.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . دستم بـه سمـت ِ تلفُـن مـیرود و بـاز میگـردد چـون کودکـی که به او گفتهاند شیرینـی روی میـز “مــال ِ مهمانهـاست” . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خــوب ِ مــن ، همین جا درون شعرهایم بمان تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛ من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . آمدم امشب به میخانه تمنایت کنم من نمیخواهم،بیا ساقی تماشایت کنم بیقرارم ساقی از میخانه بیرونم مکن کرده ام می را بهانه تا تماشایت کنم . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
.
.
.
دوست داشتن امروزم ، دنباله ی ستاره ی چشمهایت است
که در آسمان قلبم سالها پیش جا گذاشته بودی !
.