❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گم شده راه کودکی اون دل صاف من کجاست؟ دستای پاک و عاشق و ترانه باف من کجاست؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزي اتوبوسي در جاده ، به سمت جنوب در حركت بود . در يك صندلي پيرمرد چروكيده اي نشسته بود كه يك دسته بزرگ از گلهاي تازه در دست داشت. در آن طرف راهرو ، دختر جواني بود كه چشمهايش دايماً به دسته گل دوخته شده بود . زمان آن بود كه پيرمرد پياده شود. او بطور ناگهاني ، دسته گل را روي پاهاي دختر گذاشت و توضيح داد : « من مي توانم ببينم كه عاشق اين گلها شده اي و فكر مي كنم همسرم هم دوست دارد كه اين ها مال تو باشند ، من به او خواهم گفت كه گل هايش را به تو هديه داده ام.» دخترك گلها را با خوشحالي پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از اتوبوس پياده شد و از دروازه كوچك گذشت و وارد يك قبرستان قديمي و كوچك شد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مردم دو گروهند: آنهايي كه نمي توانند بفهمند و آنهايي كه نمي توانند نفهمند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید... کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خستم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگي .....دیدگاه .......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست هرچند كه جز عالم تنهايي من عالمي نيست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هرگز قلبی را قفل نکن... هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش می شد خدا را به گنجايی آسمان دوست داشت آنگاه به راستی زمين جايگاه عشق به آدمی بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هرجا که گلی خندد؛ با دوست بخنديد/ هر گه که بهار ايد با عشق بجوشيد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است ؛ اما نوشداروست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر يلدا شبي آمد ،
اگر تنها كسي آمد ،
اگر بازم غروبي،
پشت باروهاي شهر آمد
بدان ،
در تنگناي نيستي هم ،
ترا دارم ،
و بازم با همان مشتاقي اول ،
كنارت آيم و گويم ،
ترا من دوست مي دارم ، ترا من دوست مي دارم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گفتمش بي تو چه بايد کردن؟ عکس رخساره ماهش را داد! گفتمش مونس شبهايم کو؟ تاري از زلف سياهش را داد! وقت رفتن همه را مي بوسيد به من از دور نگاهش را داد! يادگاري به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به خطا خويشتن را از عشق محروم ساختن وحشتناكترين گمراهي هاست،خسراني ابدي نه در زمان ونه در ابديت جبراني ندارد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شبانگاهان كه تابوتم به دوش آشنايان حمل ميگردد تونيز اي آشناي سنگدل از خانه بيرون آي و با تنها كلامي كز درون سينه برخيزد بگو: اي اشنا رفتي برو منزل مباركباد...