ما آدم بزرگ ها!؟چرا این قدر با خودمان هم تعارفی هستیم!؟
می خواهیم بخندیم...می ترسیم
می خواهیم گریه کنیم...می ترسیم
می خواهیم لذت ببریم...می ترسیم
می خواهیم راحت باشیم...باز هم می ترسیم
می خواهیم بترسیم...باز هم می ترسیم!
این همه ترس!؟
بعد که "جا" عوض می کنیم...یعنی یک روز می رویم به یک دهکده قدیمی و تر و تمیز...دیگر نمی ترسیم!
عادی می شویم...عین "خودمان".
خود خودمان ! می شویم.
وقتی سر یک موضوعی من یک جور فکر میکنم و تو یک جور !
وقتی نمی توانیم مثل یک رنگین کمان ...کنار هم باشیم ..و خم بشویم از این سر کوه تا آن خم کوه!
می افتیم درون تاری تنیده از "سوءتفاهم".
وقتی توی سیاهی شفق تا چیزهایی مانده از شب...منتظر دوچرخه ای هستی که باید بیاید ...ولی نمی اید !از هر دوچرخه ای بدت می اید و از هر "پدال "زنی؛زده می شوی.
وقتی نگرانی ها برایت خسته کننده می شوند
وقتی فکر میکنی همه چیز از سر بد دیدن ! است
وقتی خیلی وقت ها ...خط می کشی روی خط کش!من میمانم این سر خط و تو می نشینی آن سر خط کش !و ما ...به اندازه تمام این وقتی ها ..از هم دور می مانیم و می شویم خود سوءتفاهم !
حالم خوب نیست ... درد دارم ... اگر تا فردا بهتر شدم میام #دنبالر .. وگرنه صبر میکنم تا خوب خوب بشم بعد بیام (( البته گاهی سر میزنم و چند تا متن ارسال میکنم )) .... #محمد#حسین