❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يكي از فانتزيام اينه كه يه پيرمرد پودار تصادف كنه من برسونمش بيمارستان و نجاتش بدم اونم با بچه هاش مشكل داشته باشه تمام زندگيش به نام من بزنه و بميره .وقتي بچه هاش منو پيدا ميكنن كه پولا بگيرن همه چيز بندازم جلوشون بگم برداريد نامردها اوني كه با ارزش بود پدرتون بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یادت هست ؟ گاهی زندگی را از چهارچوب نگاه تو می دیدم ،! چه زیبا بود دنیای پیش چشمانت ... روزگارانی داشتیم ، زیبا ، شیرین و گاهی هم تلخ ! حسرت هیچ کدام را نمی خورم ، جز آن شب بارانی که حسابش از کل زندگیمان جداست ...
شاید فَرَجی شُد
13 سال و 5 ماه و 2 روز و 15 ساعت و 30 دقيقه قبل

13 سال و 5 ماه و 1 روز و 11 ساعت و 37 دقيقه قبلlike dostam