❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شعر برگزيده سال 2005 شده که توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي ای، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگین پوست!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاشکی می شد تو زندگی ما خودمون باشيم و بس ! تنها برای يک نگاه حتی برای يک نفس !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نگو دوسم نداشته باش ! خواستن تو کار دله ! حریف این دل نمیشم ! راضی نمی شه ! مشکله !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خوشبخت ترين پسر كسي است كه اولين عشق يه دختر باشد و خوش بخت ترين دختر كسي است كه اخرين عشق يك پسر باشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
براستی ما زنده گانی هستیم میان مردگان ... تا آنها مردگانی هستند میان ما زنده ها ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنارش باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه از خوبی ادما واسه خودت یه دیوار بساز و هربار که در حقت بدی کردن فقط یه اجر از روش بردار بی انصافیه بخوای دیوارو خراب کنی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یک مرد گفت : دوست من ، برخلاف باور عمومی؛ کوچکترینها می توانند خطرناکترین ها هم باشند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
این روزها به جای" شرافت" از انسان ها فقط" شر" و " آفت" می بینی !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میگمــ خداحافظ کهـ تو چشمــ تـَر کنی و بگـــی: کجــآ؟ مگه دستــِ خودتهـ این اومدن و رفتن؟ کهـ سفت بغلمــ کنی و بــگی: هیچ رفتــنی تو کار نیستــ همین جـآ " به دلتـــ اشاره کنی" جاتهـ تا همیشه آخرِ سرش محکمــ بگی: شیر فهم شد؟؟ و مَن، دل ضعفهـ بگیرم از این همه عاشقانهـ های ِ محکمت!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من تو را نمی سرایم !.. تو ... خودت در واژه ها می نشینی ..! خودت قلم را وسوسه می کنی !! و شعر را بیدار می کنی !!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عمر من قد نمیدهد به سفرت بگو كوتاه بیاید
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تصمیمش رو گرفته بود ... ولی قبل از اینکه تصمیمش رو عملی کنه ؛ کبریتی زد ، صدای روشن شدن گوشش ، و بوی گوگرد مشامش رو پر کرد ... در افکار خودش بود که نگاهش بر چوب کبریت لاغر اندامی لغزید که آتش از سرش به جونش افتاده بود و هر لحظه به انگشتهاش نزدیک می شد ... به خودش گفت مشکلی نیست و تکرار کرد : من مقاومت می کنم ... مقاومت می کنم ... مقاومت می ... ناگهان فریادی کشید و چوب کبریت رو بر زمین انداخت ... به خودش گفت : متاسفم ؛ من تحمل آتش ندارم . منصرف شد .