❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عمری که اجل در عقبش میتازد...... هر کس که غم و غصه خورد میبازد! پس غصه نخور ای عاقل........... دنیا به دمی کار تو را میسازد......!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نیا باران... زمین جای قشنگی نیست... من از اهل زمینم خوب میدانم.... که گل در عقد زنبور است....ولی سودای بلبل دارد و..... پروانه را هم دوست میدارد........! نیا باران...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آوای تنفس زمین، بیدارم می سازد. لحظه ای طولانی به پیرامون می نگرم تا زمان و مکان را در یابم. آنگاه برمی خیزم و به سوی پنجره ای می روم که مدتهاست بسته مانده است. زمین لبریز از لبخند بنفشه ها، زندگی را فریاد می زند و آسمان لبریز از رهایی چلچله ها، سکوت را می شکند. قطرات باران بر شیشه پنجره راه می گشایند. افق در دوردست، بلندی راه پیش رو را یاد آورم می شود و عقربه های ساعت،کوتاهی زمان باقیمانده را بیادم می آورد. زمان رفتن فرارسیده است. باید فصلی نوین را بر کتاب هستی ام، به رشته تحریر آورم. آخرین کلمه را در آخرین سطر این فصل می گنجانم . و پنجره را می گشایم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
... گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تو را کاشکی می دیدم . شانه بالا زدنت را، - بی قید - و تکان دادن دستت که، - مهم نیست زیاد - و تکان دادن سر را که، - عجیب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - کاشکی می دیدم !