و ما هم گفتیم آری سحر گذشته و ما مانده بی خیال و سحر گذشت و ما آنقدر بی خیال ماندیم، که در شبی دیگر گرفتار شدیم و ما سحر را بیاد داشتیم بیاد داشتیم زمانی را که شهرمان شب نبود، بیاد داشتیم زمانی را که شهرمان تاریک نبود، شهرمان غمگین نبود، شهرمان خفقان نگرفته بود.
... سپس بر مرغزاری فرود آمدیم از دیو لاخ، تل خاک، هامون، کوه، بیشه،بی پرچم، بی کرنا و دهل،شمشیرها ارغوانی و خفتان ها سرخ،پوتین کهنه بر زمین ساییدیم،لنگان، سنگین و دمغ،از راه رسیدیم...
نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند بي خبر از کوچ درد آلود انسان ها باز هم دستي مرا چون زورقي لرزان مي کشد پارو زنان در کام توفان ها چهره هائي در نگاهم سخت بيگانه خانه هائي بر فرازش اشک اخترها و حشت زندان و برق حلقهء ز نجير داستان هائي ز لطف ايزد يکتا
آسمون ابری بود
.....
يه جای خلوت برای نشستن می خواستم
و بستن چشمام
يه جای تنها
.....
به نيمکت خالی رسيدم
.....
از روبرو ميومد
يه جای خلوت برای نشستن می خواست
و بستن چشماش
يه جای تنها
.....
از نيمکت گذشتم
از نيمکت گذشت
.....
نيمکت خالی موند.
با يک شکلات شروع شد. من يک شکلات گذاشتم توي دستش. او يک شکلات گذاشت توي دستم. من بچه بودم ? سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. ديد که مرا مي شناسد. خنديدم.
گفت:«دوستيم؟»
گفتم:«دوست دوست.»
گفت:«تا کجا؟»
گفتم:«دوستي که «تا» ندارد!»
گفت:«باشد،تا پس از مرگ!»
گفتم:«نه? نه، نه? تا ندارد.»
گفت:«قبول? تا آنجا که همه دوباره زنده مي شوند، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم . تا بهشت? تا جهنم، تا هرجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم.
گفتم:«تو برايش تا هرکجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار. اصلآ يک تا بکش از اين سر دنيا تا آن دنيا. اما من اصلآ تا نمي گذارم، نگاهم کرد.نگاهش کردم. باور نمي کرد. مي دانستم. او مي خواست حتمآ دوستي مان تا داشته باشد. دوستي بدون تا را نمي فهميد.
گفت:«بيا براي دوستي مان يک نشان بگذاريم.»
گفتم:«تو بگذار.»
گفت:«شکلات. هر بار که همديگه را مي بينيم يک شکلات مال تو? يکي مال من. باشد؟»
هربار يک شکلات مي گذاشتم توي دستش،او هم يک شکلات توي دست من.باز همديگر را نگاه می کرديم يعنی که دوستيم.دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم دهانم و تند تند آن را می مکيدم.
می گفت:«شکمو! تو دوست شکمويی هستی.»و شکلاتش را می گذاشت توی يک صندوق کوچولوی قشنگ.
می گفتم:«بخورش!»
می گفت:« تمام می شود. می خواهم تمام نشود. برای هميشه بماند.»
صندوقش پر از شکلات شده بود. هيچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم.
گفتم:« اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها٬آن وقت چه کار می کنی ؟»
گفت:«مواظب شان هستم.»
می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستيم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم:«نه،نه،تا ندارد. دوستی که تا ندارد.»
يک سال،دو سال،چهارسال،هفت سال،ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود. برود آن دور دورها.
من می دانم می رود و بر نمی گردد. يادش رفت شکلات را به من بدهد. من يادم نرفت. يک شکلات گذاشتم کف دستش:« اين هم آخرين شکلات برای صندوق کوچکت.» يادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هايش. هر دو را خورد. خنديدم. می دانستم دوستی من «تا» ندارد. می دانستم دوستی او «تا» دارد. مثل هميشه. خوب شد همه ی شکلات هايم را خوردم. اما او هيچ کدامشان را نخورد. حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!
باز كن پنجره ها را ، كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه ، كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده ست
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده است
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگي با جگر خاك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
توي تاريكي شبهاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد؟
باسرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد؟
هيچ يادت هست؟
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد!
خاك جان يافته است
تو چرا سنگ شدي ؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن.
#پروفایلم را #تـغییر دادم و باز کسی #متوجه نشد ....
13 سال و 1 ماه و 21 روز و 17 ساعت و 37 دقيقه قبلوقتی #میگم برای کسی مهم نیستم .. نگید #نه ، مهم هستی ......