همه ی کوچه ها را گشته ام
ایستگاه ها، فرودگاه ها، پارک ها
کافه های شلوغ
پاتوق های کوچک
خیابان ها و میدان ها
... حالا من
به آسمان هم
نگاه نمی کنم
زیرا در آنجا هم نیستی
آب شده ای در چشم هام
یک قطره ی پاک.
خانه را هم گشته ام
بانوی من!
می شود کمد لباس را باز کنم
تو آنجا باشی و بخندی باز؟
می شود؟
از این زندگیه خالی منو ببر به اون سالی
که تو اسممو پرسیدی به روزی که منو دیدی
به پله های خاموشی که با من روبرو میشی
یه جور زل بزن انگاری نمیشه،نمیشه چشم برداری
منو ببر به دنیامو به اون دستا که میخوامو
به اون شبا که خندونم که تقدیرو نمیدونم
به اون شبا که خندونم که تقدیرو نمیدونم
از این اشکی که میلرزه منوببر به اون لحظه
به اون ترانه ی شادی که تو یاد من افتادی
به احساسی که درگیره به حرفی که نفس گیره
از این دنیا که بی ذوقه منو ببر به اون موقع
منو ببر به دنیامو به اون دستا که میخوامو
به اون شبا که خندونم که تقدیرو نمیدونم
به اون شبا که خندونم که تقدیرو نمیدونم
از این دوریه طولانی منو ببر به دورانی
که هر لحظه تو اونجایی
زیر بارونه تنهایی
منوببر به اون حالت همون حرفوهمون ساعت
به اندوه غروبی که به دلشوره ی خوبی که
توچشمام خیره میمونی به من چیزی بفهمونی
منو ببر به دنیامو به اون دستا که میخوامو
به اون شبا که خندونم که تقدیرو نمیدونم
به اون شبا که خندونم که تقدیرو نمیدونم