❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ما نمي توانيم ديروز را تغيير دهيم ولي مي توانيم فردايمان را با امروز بسازيم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مردان بزرگ اراده دارند و مردان کوچک آرزو .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یا درست حرف بزن ... یا عاقلانه سکوت کن
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر كشتي انسانيت غرق شود ، همگي انسانها مقصريم ومحكوم به غرق شدن آياوقتي ما آدما به هم دروغ مي گوئيم هرگز فكر كرده ايم كه با دروغ گفتن ازفضائل انساني دورمي شويم؟ براي گره گشائي مشكل خود به دروغ متمسك مي شويم ولي چرا غافليم كه مشكل گشاي حقيقي يعني آن خالق هستي ما را از دروغ گوئي منع فرموده اگر دروغ نگوئيم آيااو قادر نيست مشكل ما را حل كند ؟ آيادروغ گفتن ما به اين معني نيست كه به قدرت او شك داريم ؟وآيا صداقت وراستگوئي به معني توكل واعتماد ما نيست ؟ به نظر من اگر قصد ساختن و اصلاح عالم را داريم بايد در ابتدا ازانسانيت خودمان شروع كنيم آيا موافقيد ؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نگیریم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مارمولكي رفت پيش ماري كه چشم پزشك بود. از او خواست برايش عينكي تهيه كند. مار گفت:"عينك به چه درد تو مي خورد؟ مگر با عينك و بي عينك فرقي مي كند؟ تو كه جايي را نمي بيني." مارمولك گفت:"عينك كه بزنم ديده مي شوم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي کمال …
بنگر که چگونه مي افتي ؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مثل رود باش ، مثل خورشید باش ، مثل شب باش ، مثل مرگ باش ، مثل خاک باش ، مثل دریا باش ، مثل آینه باش .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آدمها برای مردن به دنیا می آیند . جوری زندگی کنیم که در لحظه مرگ به خاطر غرورمان افسوس نخوریم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خوبی چه بدی داشت که دیگر تکرار نکردی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرد عاشق تا ازدواج نکرده ناتمام است . وقتی ازدواج کرد کارش تمام است........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: - اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی. مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت: - ایست! مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت: -پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟