❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدایا بحق مظلومینت از جرم ما در گذر
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
" کاری نکنید که انسان و انسانیت از جامعه رخت بر بندد"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شب سردی است ، و من افسرده
راه دوری است ، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم ، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از انسان از عشــــــق از غـــــــــــــــــم واز غصه هاگفتیم و نوشتیم اما ....................افسوس همه خاموش گشتند و در تاریکی گم شدند من نیز عزم رفتن کردم،زیراکه از بیهوده سخن گفتن بیزارم عبایم کو ؟ردایم کو؟ عصـایم کو؟ راه قبرستان کجاســت؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تقدیم به اهالی سرزمین دل واندیشه آنان که عشق وعقل را درهم آمیختند وچون فرهاد بیهوده بیستون نکاویدند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه ساده دل بودم باورم شد که امانم دادی درد دل کردم گویی فرشته نجاتم بودی گفتم از رنج واز ظلم وستم وتو رنجیدی غمناک شدی اشک امانت رابرید ومن من ساده دل دست وپایم را گم کردم بیمناک شدم واندوهگین شب تا سحر خوابم نبرد ازدردی که به جانت ریختم اما سحرگاهان اما سحر گاهان که طناب دار را برگردنم آویختن افسوس خوردم افسوس خوردم که چرا چرا یک شب بیهوده زیستم ومن چه ساده دل بودم!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من از تاریکی شبها وازصبح وطلوع نورخورشید من از سیلاب خون آشام وجانکاه واز نم نم بارش باران زیبا من از رنگ سیاه و اهرمن دوست واز بال سپید هر فرشته من از سرما وسوز فصل تاریک واز تابیدن صبحی دل انگیز من از طوفان و غرشهای مغرور وازرنگ خدای آسمانی یقین دارم که ظلمت را فنا هست یقین دارم که نوری بین راه است کمی با خود مدارا کن گذر کن از شب ظلمت کمی صبر و کمی آرامش دل کمی رنج و بسی باید تحمل که ظلمت را بقاء نیست یقین دستی فرا تر از خدا نیست کمی صبر وکمی باید تحمل کسی غیر از سحر در پشت در نیست ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یکی بود یکی نبود توی افسانه ما یه شهر خیالی بود مردمانش! ساکت وسرد دلاشون پر غم ودرد هیج کسی بادیگری یار نبود کسی را با همسایش کار نبود توی این شهر که میگم ظلم وجور بیدادمی کرد اما هیچ کی انگاری توی اون زنده نبود همه حرفا تکراری همه وعده ها دروغ همه تعریف زهم کسی اونجا بد نبود توی این شهر قشنگ همه دنبال تلاش هیچ کسی هم نمی گفت که چرا وچی میخواد؟ توی این شهرکه میگم همه شاهزاده بودند هرکی هم شازده نبود یجوری وابسته بود چی بگم زخوبی هاش شهر ما قانون نداشت! هر کی کارخودش فوری قانونی می کرد اینه که تو شهر ما هرکی یک قانونی داشت! مشکلات ما همه ,قانون زیادی بود هرکه هر چیزی می خواست پاش فقط اراده بود! یکی تا صبح نشده می دیدی وزیر شده اون یکی یه چشم زدن از خونش وکیل شده توی این شهر قشنگ همه ادعا بودند در کنار ادعا خیلی ها گدا بودند یکی گل فروش می شد چونکه نون شب نداشت یکی تن فروش می شد چون که جامه ای نداشت یکی از چاقی می مرد یکی لاغر ونحیف! خلاصه که شهر ما همه جاش دیدنی بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دعای یک مرد:خدایا تو خود گفتی من روزی بندگانم را می دهم اما گویا فراموش کردی وتنهایم گذاشتی!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دعای یک معلم: خدایا شکرت که به من یکدستگاه پراید هدیه کردی تا حقوقم را صرف تعمیرآن کرده ومسافرکشی نمایم.