❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خیس میگِریم زیر باران به حال آن حسی که سالها زیر چتر مدفون مان
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اینجا ماندن بهانه میخواهد….اینجا حرفهای بی منطق من بوی دل تنگی میدهند…خیابانهای غرب برایم غریب اند….اینجا که گودالی برای بارانهای پائیزی نیست، حس درد و دل را کور میکند….من از اینجا، صبر را در پیچیدهترین نحو ساده آموختم….ابر خاکستری، کافی تلخ، پک زدن به سیگار، تزئینی برای دل افسردهای بیش نیست…وقتی در غرب ترین … گوشهٔ غرب خاکستری میشوی ،سیگار تنها نور چشمک زن امیدی است برای حس بودن تو ….اینجا مردن بهانه نمیخواهد، وقتی تو نباشی….
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برای دلم بغض ترش دم میکنم و در کنار ایوان چشمهای باران خورده ام به صرف دلتنگی دعوتش میکنم .. من و او جای گرفته در یک صندلی برای هم دلتنگی سرو میکنیم تا نباشد روزهای بی امید هم بودن