❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی….. گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی….. گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی….. او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده... پس من هم به دنبال تنهایی خویش میروم... فقط کاش میدانستم که... تا کی تنهایم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزهای تکراری ، گذشت آن لحظه های بیقراری گذشت آن شبهای پر از گریه و زاری کمی دلم آرامتر شده فراموشت نکرده ام ، مدتی قلبم از غمها رها شده شب های تیره و تار من مدتی بیش نیست که میگذرد از آن روز پر از غم به یاد می آورم حرفهایت را باز هم گذشته ها میسوزاند این دل تنهایم را
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گذشته ديگر آن زمانی که فقط يک بار از دنيا می رفتی؛ حالا يک بار از شهر ميروی يک بار از ديار ميروی يک بار از ياد ميروی يک بار از دل ميروی يک بار از دست ميروی و هنوز از دنيا نرفته ای
نه زاینده رود کوسه نداره
13 سال و 5 ماه و 12 روز و 12 ساعت و 36 دقيقه قبلالان برات فرستادم بیان بخورنت ....
13 سال و 5 ماه و 12 روز و 12 ساعت و 35 دقيقه قبلنههه

13 سال و 5 ماه و 12 روز و 12 ساعت و 33 دقيقه قبلمن اصن کنار اب نیستم
آخی

13 سال و 5 ماه و 12 روز و 12 ساعت و 30 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 12 روز و 12 ساعت و 28 دقيقه قبل