❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
حالم گرفته... از این شهر که آدمهایش همچون هوایش ناپایدارند... گاه آنقدر پاک که باورت نمیشود... گاه آنچنان آلوده که نفست میگیرد..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یــه مـیـلـیـارد و ســه..
یــه مـیـلـیـارد و چـهـار
یــه مـیـلـیـارد و ...
مـیدانـم رفـتـه اسـت..
بـگـذاریـد بـشـمـارم.. و بـاز خــیـال کـنـم ایـن بـازی هـنوز ادامـه دارد..
مـــــــن...........
تـابِ چـشـم بـاز کـردن و نـیـافـتـن او را نـــــــدارم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
انسان هر چه بالاتر برود احتمال دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر می شود. "ادیسون"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یا چنان نمای که هستی ، یا چنان باش که می نمایی .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من تمنا کردم که تو بامن باشی ... تو به من گفتی : هرگز ... هرگز ... پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز کشت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق کودکانه از اين اصل پيروي مي کند که: (( من دوست دارم چون دوستم دارند.)) عشق پخته و کامل از اين اصل که: (( مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.)) عشق نا بالغ مي گويد: (( من تو را دوست دارم چون به تو نيازمندم .)) عشق رشد يافته مي گويد: (( من به تو نيازمندم چون دوستت دارم ))
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در سرزمین من عاشق بودن جنایت است در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب - روزی هزار بار سنگسار میشود در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند و دستها عطر نوازش را در تاریکیها در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است خدایا ! گناه مرا ببخش!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نباید شیشه را با سنگ بازی داد ! نباید مست را در حال ِ مستی . . . دست ِ قاضی داد ! نباید بی تفاوت ! چتر ماتم را . . . به دست ِ خیـس باران داد ! کبوترها که جز پرواز ، آزادی نمی خواهند ! نباید در حصار میـله ها با دانه ی گندم . . . به او تعلیم ماندن داد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن او
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عکسهای قشنگ، دلیل بر زیبایی تو نیست... ساخت دست عکاس است... درونت را زیبا کن که مدیون هیچ عکاسی نباشی. "مرحوم خسرو شکیبایی"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر به کاری غیر از شناخت خود مشغولی، در تاریکیها متحیر میمانی
منو آسمان در تنگاتنگ نگاه ابدی سوز شدیم ...
13 سال و 6 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 53 دقيقه قبلآه و فغان بود!
نه این بار همان قوس کماندار ...
قنطورس ماه من است!
ماه پیدا شده اسب نشانه!
به چه دارد که نشانی ببرد؟
به همان آه و فغان نیست که مرا در دل خود غرق کند؟
یا که دل داد سکوت شب عشق
عشق است که میگوید:
به کجایید؟
به زمان دل خود باز آیید!
به اسارت نبرید!
این همان چاووش است!
این همان رخصت باد و می و اندرز دل مدهوش است
به کدامین مرز عشق و راه نو دل بازم؟؟؟
آیا همین راز منو آسمان نیست؟
ممنون محمد

13 سال و 6 ماه و 2 روز و 13 ساعت و 41 دقيقه قبلمرسییی بابت خطاب