❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ميخواهم بگويم ...... فقر همه جا سر ميكشد ....... فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ...... فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست ....... فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند . فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ... فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ..... فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ..... فقر ، همه جا سر ميكشد ........ فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست .. فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است. " دکتر شریعتی"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد، اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: مگه کوری؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!!! »دکترشریعتی»
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر حس روییدن در تو باشد، حتی در کویر هم رشد خواهی کرد. "دکتر شریعتی"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزانــه هزاران انســان به دنیــا می آینـــد .. امــا نسل " انســانیت " در حال انقــراض است!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در زندگیت به کسی اعتــــماد کن ، که به او ایمــــان داری نه احســاس . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زنبور عسلی در اطراف آتش بر افروخته نمرودیان پرواز می کرد. حضرت ابراهیم از او پرسید: زنبور، در اطراف آتش چه می کنی؟ آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟ زنبور گفت: یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم! ابراهیم(با خنده) گفت: تو مگر نمی فهمی آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر این آتش ندارد؟ زنبور گفت: چرا می خندی یا ابراهیم؟ من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم، بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند آن هنگام که ابراهیم در آتش بود تو چه می کردی؟ بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فقط بخاطر مردم تغییر نکن. این جماعت هر روز تورا جور دیگری می خواهند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اشکی که هنگام شکست می ریزیم عرقیست که هنگام تلاش نریخته ایم...