❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . تو باختی ؛ چون کسی را از دست دادی که دوستت داشت … من بردم ؛ چون کسی را از دست دادم که دوستم نداشت … . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . دیـوارهایی که می سازی .. هـر روز و هــر روز .. بیشتر می شوند !! بنــای بـــی احساس من … آخر من از کجــا … برای این همه دیــوار … پنجــــره پیدا کنمــ .. !! .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . خیالت راحــتـــــ . . . شکسـ ــــته ها نفرین هم بکـ ــنند ، گیرا نیسـ ــت …! نـــفرین ، ته ِ دل می خـ ــواهد دلِ شکسـ ــته هـ ـــم که دیگر ســــر و ته ندارد . . . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . عُمریســـت در شــبِ چشمهـــات گیر انداختهای دلــم را حالا پَرَم میدهـــی که برو؟! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فکــر می کــردم در قلب تــ ـــ ـــو محکومم به حبــس ابد !! به یکبــاره جــا خــوردم … وقـــتی زندان بان برســـرم فریاد زد: هــی.. تــو آزادیـــــ!. و صـــدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـــول من می آمـــد .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فراموش مکن تا باران نباشد رنگین کمان نیست تا تلخی نباشد شیرینی نیست و گاهی همین دشواری هاست که از ما انسانی نیرومند تر و شایسته تر می سازد خواهی دید آری خورشید بار دیگر درخشیدن آغاز می کند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هنگامی كه دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم كه درهای باز را نمی بینیم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رسم زندگی این است: روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آوازبخوان
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ی اشك ها . به نام اشك تسكین دهنده ی قلب ها . به نام قلب ها ایجاد گر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان ....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گفتمش : دل می خری ؟ برسید چند؟ گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ! خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای بایش روی دل جا مانده بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است........ دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنج های عالم را در رگهایم جاری کرد!!! دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد...... دوری از تو وحسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای درد ناک داغ ستم پوشاند......... دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش برای داشتنش داشتم....... دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم............ در آن سوی مرزها دوست داشتن گناه است حق من نیست به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند.......