❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزی از روزها، شبی از شب ها، خواهم افتاد و خواهم مرد، اما می خواهم هر چه بیشتر بروم. تا هرچه دورتر بیفتم، تا هرچه دیرتر بیفتم، هرچه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم، همین.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد... و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ شمع روشن کرده است. همه ی چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است..... و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است. باز کن پنجره ها را، ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سرو سینه گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد..... [مبارک!] خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن! (فریدون مشیری)
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرا اینگونه باورکن کمی تنها کمی بی کس کمی از یادها رفته خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته ؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست ؟ که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست ؟؟؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عقربه های بی ثانیه مرگ ساقط می کند ریشه تولدم را تابوت نفس های مرده ام بر دوش غفلت لنگ می رود سکوت وهم آلود راز هایم در پنجه مرگ اسیر گشته! کلاغ بختم را بخوانید تا سیاهی شب را گم کند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نمی دانم... نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گراز خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریزو پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد ... بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلتنگي حس غريبي است كه فقط در دل رخنه ميکند دلتنگي آرايه ادبي سينه است دلتنگي را ميتوان در شب احساس كرد وقتي كه همه جا تاريك است وقتي كه كسي جز خودمان درخيابان خلوت دل قدم نمي زند و پِي چيزي و گم كرده اي مي گرديم و آن گم كرده كسي و چيزي نيست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسير بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود.... گاهي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد.... گاهي آرزو ميكنم اي كاش... دلي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تابشكند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود... گاهي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود.... گاه دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ღ ღ عاشق باش عاشق بمون عاشق زندگی کن که عشق یعنی همه چیز ღ ღ
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی حرف نزدن از حرف نداشتن نیست , از حرف زیاد داشتنه - از این حال باید ترسید چون یا به , گریه ختم میشه یا به خشم !!!
من دل یه پسرم این پسره هم چند تا مشکل داره
14 سال و 1 ماه و 20 روز و 13 ساعت و 42 دقيقه قبلاول اینکه با دیدن هر دختری عاشق می شه
بنده خدا دختره رو می ذاره سرکار و با اولین قرار به طرف می گه وای من تا حلا این حسو نداشتم تو اولین دختری هستی که من احساس می کنم دوستش دارم از اون نگاه اول عاشقت شدم
این از اولیش
بعد از ۲ هفته نهایتاْ ۳ هفته الی ۱ ماه دختر خانوم که از چشم جناب می افتده فرداش راه می افته این ور و اون ور یه دختر خوشگل تر و ناز تر می بینه غش می کنه
زود شماره ردو بدل می شه و آشنایی جدید شروع می شه و منو می ده به این یکی من بیچاره ام که نمی تونم چیزی بگم مجبورم به حرف آقا پسر گوش کنم تا منو نندازه بیرون
قرار و مدار و دوستی و دوباره حرفای قبلیو .... دوباره بعد از ۱ ماه ...
بازم همین اتفاق می افته و ماجراهای قبلی تکرار می شه ..
این دفعه یه دختر خانم خیلی خیلی خوشگل و پولدار به پست آقا پسره می خوره و آشنایی و شماره و...
با این یکیم قرار می ذاره می گه تو اولین دختری هستی و..... (حرفای تکراری شروع میشه) البته این دفعه دختر خانوم خیلی زرنگ تشریف دارند اخه هر چی دختر خوشگل تر باشه تجربشم بیشتره (مثل خودم ولی من تجربشو ندارم. فقط از لحاظ خوشگلی گفتم مثل خودم)
آره این دل بیچاره داشت چی داشت می گفت؟؟
آهان دختر خانم زرنگ تشریف داشتند و مثلاْ حرفای آقا پسررو باورکردن و کلی واسش کلاس گذاشت تا با آقا پسره باهاش دوست شد (حالا جدا از اینکه پسره گاهی وقتا به اون دختر قبلیه هم سر می زنه ) اول از همه تولد دختره نزدیک بود فرداش تو کنکو قبول شد پس فرداش نفر اول مسابقات شطرنج شد و همه اینا خرج داشت دیگه باید کادو می خرید واسه خانم هر چی پول داشت خرج این دختره می کرد تا می گفت دوستت دارم بیا با هم بریم بیرون وقتی می رفتند بیرون دختر خانم پشت ویترین یه چیز می دید و خوشش می اومد آقا پسرم مجبور بود چون دوستش داشت و نمی تونست دست رد به دل خودش بزنه واسه دختر خانم کلی خرید می کرد این مانتو رو می گرفت اون روسری رو می خرید روسری می خرید کفش می گرفت و..
دختره هم بعد از اینکه خریداش تموم شد و حسابی نو نوار شد بعد از ۲.۳ هفته به من گفت برو بیرون من دلی مثل تو نمی خوام منم که این دفعه حسابی گیر کرده بودم و نمی خواستم بیام بیرون آخه از دل دختره خوشم اومده بود جام خیلی راحت بود و حسابی جا خوش کرده بودم با پسره سرلج افتادم و
و ......
14 سال و 1 ماه و 20 روز و 13 ساعت و 42 دقيقه قبل