❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
.هوا سرد و سوزناک بود و خورشید دل مرده می رفت تا به زحمت از لابه لای ابرهای آبستن با زمین و زمان خداحافظی کند مردم بی اعتنا به اطراف،دستهایشان را محکم در جیب فرو برده و یقه ها را تا بالای گردن خود پوشش داده بودند و از کنار یکدیگر رد می شدند .نم نمک آسمان اشک می ریخت.چترهای باز موجب می شد آنها پسر بچه گل فروش کنار خیابان را نبینند .چشمانش از شدت سوز پر اشک شده بود و گه گاه بغض در گلویش می پیچید ...امشب بدونه حتی یک مشتری...حتی یک سکه چگونه به خانه برود تا عطر نان،مادر و خواهرش را خوشحال کند؟ .باد در آن خیابان تنگ و تاریک می تاخت و گونه های پسرک را گلگون تر می کرد ...دستان یخ زده اش توان پاک کردن اشکهایش را نداشت که سایه ای آرام روی شانه اش پایین آمد ...قاصدکی ساده به پسرک لبخند زد ...و صدای بوق ماشینی پسرک را از غم بی نانی رها کرد - لطفا دو شاخه گل مریم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من رفتم ........... بای ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
می خواهم خودکشی کنم؛ نه اینکه تیغی بردارم و رگم را بزنم؛ قید احساسم را می زنم ...
قربان دیدگانت، استاد جان خدا را
14 سال و 1 ماه و 26 روز و 17 ساعت و 31 دقيقه قبلجانا محبتی کن این بنده ی خدا را
من مخلص تو هستم، اصلا? فدای کفشت
با نمره ای بخندان این قوم بینوا را
لطفی نما و بر ما اندک عنایتی کن
باور نما نگویم با غیر، این ماجرا را
استاد جان کرم کن، بر ما مگیر خرده
کاین جزوه ای که گفتی، دق مرگ کرد ما را
چند اسم خارجی را با چند شکل و درهم
تحویلمان تو دادی آخر چه سود ما را ؟
هر وقت دیدمت من جسمم به لرزه افتاد
گویی که موش بیند آن گربه ی جفا را
آن صفر را که خر خوان ام خبائثش خواند
اما به دور گردان این صفر بی صفا را
یک ترم با تو بودم، رقصیده ام به سازت
شاباشمان بگردان آن نمره کذا را