@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ ....بعضی از آدمها پازل زندگی هم را تکمیل نمیکنند ... فقط تنهایی یکدیگر را پر میکنند !!!و اینجور آدم ها را باید گذاشت روی طاقچه در حد یک خاطره ی تلخ...
#شنیدین میگن #نگاه-کردن به صورت ِ #پدر و #مادر مث ِ عبادت کردن ِ ... من که قده ِ #فرسنگهای ِ تلخ ازشون دورم ... اما تو پاشو برو بشین یکم #عبادت کن ... باور کن #وقتی ازشون دور بشی میفهمی #بوسه-های ِ محکم ِ پدر رو صورتت چه مزه ای داره ... #جانم ی ِ بار دیگه ببوس ... باور کن #وقتی دلت واسه ِ خنده های شیرین ِ #مادر پر بزنه اون وقت مزه ِ تلخ ِ #دلتنگی رو میچشی ... شب خوش #رفقا ... ( #دنبالر کاش یه #شکلکی داشتی تو دل ِ این #دلتنگی-ها جا میشد خب )
دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود
کاش همه مثل هم بودیم .
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 43 دقيقه قبلیا بد ...
یا خوب بودیم .
کاش قشنگ بودیم .
کاش ...
اسیر هم بودیم .
خوبه خوب بودیم .
کاش ...
رنگ هایمان همه آبی بودند
یا سبز
قرمز
نیلی
یا
بنفش و
زرد.
کاش سفید بودیم .
کاش همان بودیم که درونمان پنهانش می کنیم
یا نبودیم آن چیزی که نشانش می دهیم .
ولی نیستیم .