مینویسم باران !
مینویسم سرما!
مینویسم غم و اندوه و نفس!
مینویسم احساس!
تا بدانی دل من بی تو گلم میمیرد و بدان دل سرد است
و کمی بارانی ، غم سراسر دل من پر کرده کاش اینجا بودی...
***
اگر هرگز نمیخوابد دو چشم سرخ و نمناکم
اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
ولی یادم نخواهد رفت هرگز که یاد تو اینجاست
میان سایه روشن ها ،دل شیدای من تنهاست
نباید زود میرفتی و از دل کوچ میکردی
افق ها منتظر ماندند از این ره تا تو برگردی
***
خیابان های تنهایی ، دلی ولگرد میخواهد
و آوازم بدون تو سکوتی سرد میخواهد
برایت مرده بودم تا برایم تب کند قلبت
ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد میخواد؟
***
روی قلبم نوشته بودن شکستنی است
مواظب باشین...
ولی من روی قلبم نوشتم
شکسته است راحت باشید...
***
دلم از درد بی دردی گرفته
دلم از هرچه دلسردی گرفته
دلم از تو دلم از من و از ما
دلم از این همه غوغا گرفته
***
اینجا زمین است...
رسم آدمهایش عجیب است!
اینجا گم که میشوی
به جای اینکه دنبالت بگردند
فراموشت میکنند...
به من نخند...
من، این روزها دیوانه شده ام....
نه ،اشتباه نکن ، اینبار دیوانگی ام از تو نیست...
"دیوانگی ام از معشوقه ی جدیدیست که مست از وجودش شده ام"
شبها و روزها با معشوقه ام "واژه ها را نقش میزنم"
گه گاهی بهانه میگیرد و دستم را میگیرد و مرا میکشاند به آن خیابان که عطر تو را میدهد!
و باری دیگر از سر لج بازی مرا میبرد به بیابان تا شاید بیابان خالی باشد از خاطرات تو...!
اما ساده دل نمیداند "تو" دنیای من بودی...همه جهانم بوی تو را میدهد...، خانه و ویرانه ندارد!
"راه" و "بیابان" برای عاقلان معنا دارد "من درک نمیکنم این واژه ها را"
هر چه بود با تو "بهترین بود"
بگذریم...
از "او" برایت میگفتم!
چه شب باشد چه روز...چه برف چه باران، "پابه پای من می آید"
"او"رفیق نمیه راه نیست!
شبها به اغوش میگرمش...
و گاهی دستم را لابه لای موهایش میکشم!
وجودش را همیشه کنارم لمس میکنم و حضورش همچنان باقیست!
قول داده هیچوقت ترکم نکند...
امیدوارم قولش شبیه تو نباشد...
تو هم قول داده بودی اما.....!
بگذریم...
میدانی...
معشوقه ی جدیدم آنچنان مرا افسون کرده که دیگر "تو را یاد نمیکنم"
آه...
اما این خاطرات لعنتی، تن و روحم را بد جور پوسانده!
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!