❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آموخته ام....! ۱.آموخته ام که حقیقت همیشه آن چیزی نیست که به نظر می رسد. ۲.آموخته ام که انسانها کسانی را که باعث خنده ی آنها می شوند به راحتی فراموش نمی کنند. ۳.آموخته ام که گاهی چشمها هم می توانند به دل دروغ بگویند. ۴.آموخته ام که شاید نتوان با پول انسانها را خرید اما با مهربانی حتماْ می توان. ۵.آموخته ام که همیشه کسی هست که به ما احتیاج دارد. ۶.آموخته ام که اصرار بر مهربانی می تواند سنگ ترین دلها را هم مبتلا کند. ۷.آموخته ام که عشق پنهان و آرام بسیار عمیق تر از یک عشق آتشین است. ۸.آموخته ام که عشق نگاهها را زیبا تر می کند. ۹.آموخته ام که در دریای زندگی به جای دست و پا زدن بهتر است آرام شنا کنم. ۱۰.آموخته ام که ایمان داشتن تقریبا ْ۸۰٪ کار را تضمین می کند شاید هم بیش تر.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دل خوش از آنیم که حج میرویم ** غافل از آنیم که کج میرویم ** کعبه به دیدار خدا می رویم ** او که همین جاست! کجا می رویم ** حج به خدا جز به دل پاک نیست ** شستن غم از دل غمناک نیست ** دین که به تسبیح و سر و ریش نیست ** هر که علی گفت که درویش نیست ** صبح به صبح در پی مکر و فریب ** شب همه شب گریه و ام من یجیب
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم... و تو، آدم سفید: وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بیا وقتی برای عشق حورا میکشد احساس به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیندازیم بیا با خود بیندیشیم اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد اگر یک شب شقایق مرد تکلیف دل ما چیست؟ و من احساس سرخی میکنم چندیست و من از چند شبنم پیش تر خوابم نزول عشق را دیدم چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد! چرا بعضی نمیدانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد! چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است! و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست و گویی میوه ی اخلاصشان کال است چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست! چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران، صداقت نیز دلالیست؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روی بخار شیشه مینویسی "دوستت دارم" و بعد پرده را که میکشی میروی سراغ درس و کتاب و این سوی پنجره میمانم من که تنهایی ام را تا تولد شعری تازه قدم بزنم باران می آید. میدانم تو خواهی خوابید و شیشه را بخار خواهد گرفت و "دوستت دارم" را هم! و صبح که بیدار میشوی از هول مشقهای نانوشته فراموشم خواهی کرد. کاش فردا جمعه بود کاش میتوانستم مشقهایت را بنویسم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آوای تنفس زمین، بیدارم می سازد. لحظه ای طولانی به پیرامون می نگرم تا زمان و مکان را در یابم. آنگاه برمی خیزم و به سوی پنجره ای می روم که مدتهاست بسته مانده است. زمین لبریز از لبخند بنفشه ها، زندگی را فریاد می زند و آسمان لبریز از رهایی چلچله ها، سکوت را می شکند. قطرات باران بر شیشه پنجره راه می گشایند. افق در دوردست، بلندی راه پیش رو را یاد آورم می شود و عقربه های ساعت،کوتاهی زمان باقیمانده را بیادم می آورد. زمان رفتن فرارسیده است. باید فصلی نوین را بر کتاب هستی ام، به رشته تحریر آورم. آخرین کلمه را در آخرین سطر این فصل می گنجانم . و پنجره را می گشایم. نقطه سرخط.