❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
متاسف هستم واسه خودم، تاریخ مملکتم و فرهنگم که سازی که نشونه عشق است شده گیتار، عکس عاشقانه اش از نماد خیانت سریال عشق ممنوعه انتخاب می شه ، صفا کردن و جوونی کردن شده خونه خالی با ژیلا و عرق ورق زر ورق، حال کردن شده خیانت، تفریح شده با رفیقا چرخیدن تو خیابون تیکه انداختن به ناموس ملت بی غیرت و بی رگ، سرگرمی شده س ک س و دیدن فیلم های پرنو گرافی حالا با این شرایط میخواهیم به کجا برسیم .???!! ((( البته ببخشد بخاطر این حرفام )))
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش دنیا یکبار هم که شده بازیش را به ما میباخت مگر چه لذتی دارد این بردهای تکراری برایش.؟؟!!