❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گم شده راه کودکی اون دل صاف من کجاست؟ دستای پاک و عاشق و ترانه باف من کجاست؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لحظه لحظه تو رو خواستم ولی تو منو ندیدی
به تو تکیه داده بودم ولی تو ز من بریدی
چند باری گذاشتی رفتی هر دفعه به یک بهونه
منو تنها جا گذاشتی توی این وحشی زمونه
آرزومو به تو گفتم که بشی سنگ صبورم
اما حیف دل تو سنگ شد زد به شیشه غروم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش میشد تا کنی باور مرا اشک چشم و آه سوزان مرا کاش میشد در زمان بی کسی حس کنی سردی دستان مرا گفتمت عشقم به تو از جان فزون است گفتمت سوز دلم از جان برون است در جوابم : خنده ایی آلوده و آتش میان دوده و درد دلم افزوده و... اکنون میان حادثه یا خاطره زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل نگاهم همچنان مانده به ساحل ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلتنگيهای ادمی را باد ترانه ای می خواند؛ روياهايش را اسمان پرستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است؛ اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده. در این سکوت حقیقت ما نهفته است. حقیقت تو و من...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارک
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خداوند بساط محبتش را پهن كرد و گروهي بر آن نشستند . جوانمرد آمد و گفت : خدايا ! نه ، من كنار اين سفره نمي نشينم . كنار بساط محبت ، از دوستي تو مست خواهم شد . خدا خوان هيبتش را پهن كرد . گروهي بر سر آن نشستند . جوانمرد آمد و گفت : خدايا ! نه ، من كنار اين خوان نمي نشينم ، كنار خوان هيبتت از از سلطنت تو ديوانه خواهم شد . خدا بساط ديگري پهن كرد و جوانمرد كنار آن نشست . كنار بساطي كه نامش را نمي دانيم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگي غرق شدن در رودي ا ست كه به درياچه احسان خدا مي ريزد زندگي رويش يك شاخه گل است در كويري كه در آن ترس سكونت دارد زندگي دوستي من با توست در جهاني كه نه گل نه كبوتر دارد زندگي باور يك گنجشك است به درختي كه پر از برگ و گل است زندگي صفحه يك تقويم است كه به اندازه سرسبزي دستان خداست زندگي بارش باران دعاست در دلي خشك كه از عشق تهي است . زندگي لحظه ترديد من است بين تنهايي و بودن با تو زندگي لمس گل عاطفه است روي شنزار سكوت زندگي وا شدن لبخند است وقت ديدار دو عاشق با هم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هرگز قلبی را قفل نکن... هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش می شد خدا را به گنجايی آسمان دوست داشت آنگاه به راستی زمين جايگاه عشق به آدمی بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنهايي رو دوست دارم زيرا بي وفا نيست تنهايي رو دوست دارم زيرا عشق دروغي در ان نيست تنهاي رو دوست دارم زيرا تجربه کردم تنهايي رو دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست تنهايي رو دوست دارم زيرا در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يك آدم برفي بودم! سفيد، سفيد اما سرد، سرد! با يك قلب بزرگ، اما يخي! با يك لبخند سياه زغالي! با چشم هاي سياه درشت دكمه اي! كاش يك آدم برفي بودم آن وقت حداقل ميدانستم اين تقصير خودم بود كه آب شدم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
انگاه که غرور کسي را له مي کني ، انگاه که کاخ ارزوهاي کسي را ويران مي کني ، انگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني ، انگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، انگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ، انگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديد ه مي گيري , مي خواهم بدانم ، دستانت را بسوي کدام اسمان دراز مي کني تا بري خوشبختي خودت دعا کني ؟؟؟