❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گل سرخی به او دادم،گل زردی به من داد...! برای یک لحظه ناتمام،قلبم از طپش افتاد... با تعجب پرسیدم:مگر از من متنفری؟! گفت:نه!باور کن،نه! ولی چون تو را واقعا دوست دارم، نمی خواهم پس از آن که کام از من گرفتی، برای پیدا کردن گل زرد،زحمتی به خود هموار کنی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ،تنها، نشنید به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد،آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآید
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی!آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولى دل به پائیز نسپرده ایم چو گلدان خالى لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه دشمنان، گردنیم اگر خنجر دوستان، گرده ایم گواهى بخواهید، اینک گواه همین زخم هایى که نشمرده ایم! دلى سر بلند و سرى سر به زیر از این دست عمرى به سر برده ایم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی یک سفر است ........... دیدگاه ....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شانه هایت مثل بالش مسافرخانه است سر های زیادی را تکیه گاه بوده است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه دلیل شادی کسی باش، نه شریک شادی او و همیشه شریک غم کسی باش، نه دلیل غم او
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
.......... دیدگاه ........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ای سر چشمه ی محبت ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببیند. گوشی که صداها و شناسهها را در بیهوشیمان بشنود. برای تو و خویش، روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد. و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد ار آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من