❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
داشت می رفت گفت جای دوری نمی رم!! داشت می رفت گفت زودی بر می گردم... داشت می رفت دستشو گذاشت رو شونه هام گفت تو برای من يه برادر بودی... داشت می رفت انگار می دونست کجا می ره... انگار بغضش نمی گذاشت هر چی می خواد بگه... منم گفتم باشه برو ... همه تنهام گذاشتن تو هم روش... گفت: شرمنده ام... گفتم برو که بد دلمو شکستی... گفت: ...دو...س..س...چشماشو بست!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد وآواز نيامد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
• عسق به زمان مي ماند امروز مي سازد فردا ويران ميكند • عشق به خدا مي ماند ويرانه ها را مي سازد < جبران خليل جبران>
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به روياهاي خويش دل سپاريد زيرا راه جاودانگي از آنها مي گذرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زيبايي را در فضا بنگريد و خرامان در ميانه ابرها، آنگاه كه درآذرخش بازو مي گشايد ودرباران فرود مي آيد، او را لبخند زنان در گلها ببينيد وافراشته ودست افشان در درختها