مرا دیوانه میخواهی
ز خود بیگانه میخواهی
مرا دیوانه چون مجنون
ز من افسانه میخواهی ،،
شدم بیگانه با هستی
زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن ، نگاهم کن
شدم هر آنچه که می خواستی...
کمی جلوتر بیا
می خواهم از سوراخ پیشانی ات
تاریخ را تماشا کنم
تو هم
خوب به سینه ام نگاه کن
گلوله ای
تا چند لحظه ی دیگر
تمام قاب عکس هایمان را
از پا در می آورد...
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچهی همسایهسیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاهسیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گامِ تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق در این پندارم
که چرا،
- خانهی کوچک ما
سیب نداشت.
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را
دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم
در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره
بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
ساحل افتاده گفت: "گرچه بسی زیستم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 19 ساعت و 57 دقيقه قبلهیچ نه معلوم شد آه که من چیستم"
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت:
"هستم اگر میروم، گر نروم نیستم"
"اقبال لاهوری"