#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
هرشب بدون هیچ اطمینانی از بیدار شدنمان به تخت خواب میرویم..... اما با اینحال برای فردا برنامه میریزیم این یعنی امید!!!...
آهاي دختر سرزمين من . . . آخ ببخشيد باز جنسيتت را فراموش کردم ! پسر سرزمين من... معلوم هست کجايي خيلي وقت است تو را گم کرده ايم... ديروز داشتي مردانه در ميدان ميجنگيدي . . . امروز داري توي آرايشگاه ها ابرو بر ميداري ، مو رنگ ميکني ، دماغت را سر بالا ميکني . . . آهاي پسر سرزمين من . . . دختراااااااااااااااااااان سرزمين من نياز به مردي دارند که محکم باشد ، قوي باشد در سختي ها ، در دشواري ها همراه و هميارشان باشد انقدر قوي باشد که همه دنيا در برابرش کم بياورد . . . آهاي پسر سرزمين کمي اهسته برو . . . به کجا چنين شتابان؟؟!!!! . .
به جای تن فروشی ... داری با دست رنج خودت پول در میاوری ... افتخار میکنم به همچین #دختران پاکی ...
مادر کودکش را شیر می دهد و کودک از نور چشم مادر خواندن و نوشتن می آموزد وقتی کمی بزرگتر شد کیف مادر را خالی می کند تا بسته سیگاری بخرد بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود وقتی برای خودش مردی شد پا روی پا می اندازد و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید : عقل زن کامل نیست ... یادمان نرود ؛ همه ی ما شیر مادرمان را خورده ایم
روزگاری جنگی در گرفت.نمی دانم تو آن روز کجا بودی؟ سر کلاس؟ سر کار؟ تو گهواره؟ سر زمین کشاورزی؟ جبهه؟ یه ویلای امن دور از شهر؟ یا دور از کشور! مثل آقا زاده ها!!! نمی دانم......... اما می دانم خودم کجا بودم ، در گهواره! روزگاری جنگی در گرفت . من و تو شاید آن روز به قدری کوچک بودیم که حتی نمی دانستیم جنگ یعنی چه! و اگر هم کشته می شدیم حتی نمی دانستیم به چه جرمی! روزگاری جنگی در گرفت و عده ای بهای آزادی من و تو را پرداختند و امروز تو ای دوست من: مواظب قدمهایت باش....
زحمت ها و تلاش تو از صبح تا غروب هنوز از ذهنم فراموش نشده است. ازنیمه های شب تا صبح بیدار بودی و برایم لالایی می خوندی تا بخوابم. با دار و ندار زندگی می ساختی و با سختی های زندگی خواب خوش نداشتی. سبزی ها و محصولات کشاورزی را برای فروش به شهر می بردی و گاهی اوقات نسیه می کردی.به یاد دارم با چادر کهنه ای که به کمر بسته بودی به وجین و کار مشغول بودی.هم در خانه کار میکردی و هم در بیرون از خانه و گاهی اوقات گرسنه و تشنه به خانه بر می گشتی. تربیت و ادب را من از تو فرا گرفتم و در مواقع ناراحتی روی پاهات نوازشم می کردی.
چند وقت پیش یه پرتغال خرابو انداختم وسط خیابون هر چند ثانیه یکی دو تا ماشین رد میشد از اونجا چند دقیقه همینطوری نگاهش میکردم و منتظر بودم یه ماشین از روش رد شه و له ش کنه ... عجیب بود برام حتی چرخ یه دونه ماشین هم روش نرفت و پرتقال کاملا سالم موند!!!! شاید اگه 1000 نفر هم پیش بینی میکردن قادر نبودن بگن ماشینی از روش رد نمیشه ... فقط ی چیزی میتونم بگم : "اگه هیچکس تو دنیا نخواد و خدا بخواد میشه ، اگه همه بخوان و خدا نخواد نمیشه " از پرتقال که کمتر نیستیم !
حرفها گاهی اوقات از زباله های هسته ای هم خطرناک ترند هیچ جا نمی شود چالشان کرد...
هـیـچ جـا...
آره ...
اگه هر چقدر تلاش کردی بازم احساس کردی خدا کمکت نمیکنه مطمئن باش خیلی دوست داره چون میخواد یه جور خاص خوشحالت کنه ... فقط کافیه ضربه آخرو محکم بزنی ، نا امید نباش به خدا اعتماد کن
درد و وحشت را در چهره و چشمهای این گاو ببینید.. بعد از تماشای صحنه کشتار دوستش به دست جلادان، انگار داره به عکاس التماس میکنه نجاتش بده.. چقدر جالبه که حتی به نوشته های کتاب مقدس خودتان نیز احترام نمیگذارید... مگه دین من و شما نگفتند حیوانات را جلوی چشم هم، سر نبرید؟؟!!!!! از دینداری فقط نماز و روزه را بلدید که خدا را گول بزنید و بروید به بهشت.. رسولالله شخصاً با پیراهن خود صورت اسبش را پاک می کرد،. "اگر کسی تشنگی سگی را که درکنار چاه آبی منتظراست، فرو بنشاند گناهانش بخشیده خواهند شد ".... این است پیامبر دین من...
آواتارت مبارک... ... مثل همیشه غمبار . . .
مرسی #گلپری جان .. حالا عوضش میکنم ...