❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!!! »دکترشریعتی»
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر حس روییدن در تو باشد، حتی در کویر هم رشد خواهی کرد. "دکتر شریعتی"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزانــه هزاران انســان به دنیــا می آینـــد .. امــا نسل " انســانیت " در حال انقــراض است!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در زندگیت به کسی اعتــــماد کن ، که به او ایمــــان داری نه احســاس . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زنبور عسلی در اطراف آتش بر افروخته نمرودیان پرواز می کرد. حضرت ابراهیم از او پرسید: زنبور، در اطراف آتش چه می کنی؟ آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟ زنبور گفت: یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم! ابراهیم(با خنده) گفت: تو مگر نمی فهمی آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر این آتش ندارد؟ زنبور گفت: چرا می خندی یا ابراهیم؟ من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم، بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند آن هنگام که ابراهیم در آتش بود تو چه می کردی؟ بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فقط بخاطر مردم تغییر نکن. این جماعت هر روز تورا جور دیگری می خواهند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اشکی که هنگام شکست می ریزیم عرقیست که هنگام تلاش نریخته ایم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر... اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد، خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند، و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عارفی شبی نماز همی کرد. آوازی شنید که: ای شیخ خواهی از آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ عارف جواب داد: بارخدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟ آواز بر آمد : نه از تو, نه از من!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باد با چراغ خاموش کاری ندارد اگر در سختی هستی , بدان که روشنی . .
258 امین لایکتو زدم بازم بگو باهات سردیم
14 سال و 13 روز و 14 ساعت و 54 دقيقه قبلمرسی عزیز
14 سال و 13 روز و 14 ساعت و 53 دقيقه قبل