#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(31990 دفعه)
گل پونه های وحشی دشت امیدم، وقت سحر شد خاموشی شب رفت فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غمها گل پونه ها نامهربانی آتشم زد گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم شاعر: هما میرافشار
تو كیستی، كه من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم . تو چیستی، كه من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سرگشته، روی گردابم! تو در كدام سحر، بر كدام اسب سپید؟ تو را كدام خدا؟ تو از كدام جهان؟ تو در كدام كرانه، تو از كدام صدف؟ تو در كدام چمن، همره كدام نسیم؟ تو از كدام سبو؟ من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه! چه كرد با دل من آن نگاه شیرین، آه! مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه! كدام نشاه دویده است از تو در تن من؟ كه ذره های وجودم تو را كه می بینند، به رقص می آیند، سرود میخوانند!
چه آرزوی محالی است زیستن با تو مرا همین بگذارند یك سخن با تو: به من بگو كه مرا از دهان شیر بگیر! به من بگو كه برو در دهان شیر بمیر! بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف! ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟ ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه. كه صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست! تو آرزوی بلندی و، دست من كوتاه تو دوردست امیدی و پای من خسته ست. همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است. فریدون مشیری
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی به اسیران بلا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود جان من اینهمه بی باک نمییابد بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی هر زمان با دگری دست و گریبان باشی زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد به جفا سازد و صد جور برای تو کشد شب به کاشانهٔ اغیار نمیباید بود غیر را شمع شب تار نمیباید بود همه جا با همه کس یار نمیباید بود یار اغیار دلآزار نمیباید بود تشنهٔ خون من زار نمیباید بود تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد این ستمها دگری با من بیمار نکرد هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست شرح درماندگی خود به که تقریر کنم عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ترک زرین کمر موی میان بسیار است با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند قصد آزردن یاران موافق نکند مدتی شد که در آزارم و میدانی تو به کمند تو گرفتارم و میدانی تو از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو خون دل از مژه میبارم و میدانی تو از برای تو چنین زارم و میدانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت گوشهای گیرم و من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دلآزردهٔ خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش چند صبح آیم و از خاک درت شام روم از سر کوی تو خودکام به ناکام روم صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم از پیت آیم و با من نشوی رام روم دور دور از تو من تیره سرانجام روم نبود زهره که همراه تو یک گام روم کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد جان من این روشی نیست که نیکو باشد از چه با من نشوی یار چه میپرهیزی یار شو با من بیمار چه میپرهیزی چیست مانع ز من زار چه میپرهیزی بگشا لعل شکر بار چه میپرهیزی حرف زن ای بت خونخوار چه میپرهیزی نه حدیثی کنی اظهار چه میپرهیزی که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن درد من کشتهٔ شمشیر بلا میداند سوز من سوخته داغ جفا میداند مسکنم ساکن صحرای فنا میداند همه کس حال من بی سر و پا میداند پاکبازم هم کس طور مرا میداند عاشقی همچو منت نیست خدا میداند چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم چند در کوی تو با خاک برابر باشم چند پا مال جفای تو ستمگر باشم چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم میروم تا به سجود بت دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم گره ابروی پرچین ترا بنده شوم حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم الله ، الله ، ز که این قاعده اندوختهای کیست استاد تو اینها ز که آموختهای اینهمه جور که من از پی هم میبینم زود خود را به سر کوی عدم میبینم دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم همه کس خرم و من درد و الم میبینم لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم هستم آزرده و بسیار ستم میبینم خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است
زندگی خالی نیست. مهربانی هست . سیب هست. ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.. من چه سبزم امروز وچه اندازه تنم هشیار است نکند اندوهی سر رسد از پس کوه.. در دل من چیزیست مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا سر کوه دور ها اوایی است که مرا می خواند...!
مدعیان رفاقت بسیارند. تا پای آزمایش در میان نباشد هر کسی از راه رسیده و نرسیده مدعی عشق است. رفاقت را باید با صداقت آزمود و صداقت را میشود از ته نگاههای یک انسان فهمید. چشمها همه چیز را لو میدهند. حتی عشقی را که در دلت پنهان کرده ای. دوستی یک معامله نیست و این همان حقیقتی است که از یادها رفته است کسانی که از دوستی به سود و زیان آن می اندیشند سودی از دوستی نخواهند برد . دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است. دوستدار تو به سعادت تو می اندیشد حال آنکه عاشق تو به داشتن تو. دوستی بالاتر از عشق است. سعی کن تا کسی را در دوستی نیازموده ای عاشقش نشوی. ملاک دوستی به رنگ و قد. نیست. معیار دوستی صداقتی است که دوستت در صندوقچه دلش ذخیره کرده است. و كلام آخر دوستی تملک تو بر کسی یا چیزی نیست. دوستی مثل بوییدن یک سیب است، بدون آنکه به آن گازی بزنی . و عشق گاز زدن سیب است، یعنی که بخواهی آن را مال خود کنی
به سکوت سرد زمان هر دمي چون ني از دل نالان شكوه ها دارم روي دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم هر نفس آهي ست كز دل خونين لحظه هاي عمر بي سامان مي رود سنگين اشك خون آلودم ام دامان مي كند رنگين به سكوت سرد زمان به خزان زرد زمان نه زمان را درد كسي نه كسي را درد زمان بهار مردمي ها دي شد زمان مهرباني طي شد آه از اين دم سردي ها خدايا نه اميدي در دل من كه گشايد مشكل من نه فروغ روي مهي كه فروزد محفل من نه همزبان درد آگاهي كه ناله اي خرد با آهي واي از اين بي درديها خدايا نه صفايي زدمسازي به جام مي كه گرد غم ز دل شويم كه بگويم راز پنهان كه چه دردي دارم بر جان واي از اين بي همرازي ها خدايا وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد همچو شراري از دل آذر بر شد و خاكستر شد يك نفس زد و هدر شد روزگار ما به سر شد چنگي عشقم راه جنون زد مردم چشمم جامه به خون زد دل نهم ز بي شكيبي با فسون خود فريبي چه فسون نا فرجامي به اميد بي انجامي واي از اين افسون سازي خدايا
دلم تنگ است برای کسی که: دل تنگ، دلتنگی هایم بود دلم تنگ است برای کسی که : مرحم زخم های کهنه ام بود برای کسی که : دلش همانند دل من بود دلم تنگ است برای کسی که: اشکهایم را می دید برای جایی امن، که بی کسی هایم را معنا می کرد دردهایم را مرحمی بود دلم تنگ است برای: دوستیهای ساده وبی آلایش دلم تنگ است برای دستهای نوازشگر برای روزهایی که دیگر باز نخواهند گشت دلم تنگ است برای کسانی که همه وجودم آغوش گرمشان را می طلبد ودیگر هرگز حضورشان را احساس نخواهم کرد،مگر در رویا برای لحظه هایی که دیگر تکرار نخواهند شد دلم به وسعت دنیا تنگ است.......
ای مدعی چه دانی اسرار عشق ومستی؟ مشکن پیاله ام را گر می نمی پرستی یک دم بپوش خرقه تا از خدا شوی پر اکنون که در خرابات با صوفیان نشستی یارب ببین قلیلی در حق تو چه کردند گر چه تو درب رحمت بر روی آن نبستی هر یک به شیوه خود از لطف ناسپاسند کافر به کفر گویی خودبین به خود پرستی هر کس که از تو غافل گم گشته در هوایش خو کرده با پلیدی رو می نهد به پستی وان کس که در نوایش ساز تو می نوازد ثروت تمام دارد در عین تنگدستی از شهریار و خواجه فرمان شنو"بهاری": بامدعی مگویید اسرار عشق و مستی
گل پونه های وحشی دشت امیدم،
13 سال و 10 روز و 22 ساعت و 17 دقيقه قبلوقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
گل پونه ها نامهربانی آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
شاعر: هما میرافشار