از مرزی گذشته بود
در پی مرز گمشده می گشت
کوهی سنگين نگاهش را بريد
صدا از خود تهی شد
و به دامن کوه آويخت
پناهم بده
تنها مرز آشنا
پناهم بده
و کوه از خوابی سنگين پر يود
(سهراب)
@بانو جاسمین حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد
@| ملکه مهر | رفت آنکه در جهان هنر جز خدا نبود رفت آنکه یک نفس ز خدایی جدا نبود افسرد نای و ساز شکست و ترانه مرد ظلمی چنین بزرگ ، خدایا، روا نبود ای بر کشیده سوی دیار فرشتگان چشم تو جز به عالم لاهوت وا نبود بال و پری بزن به فضای جهان روح در این قفس،برای تو،یک ذره جا نبود پرواز کن که عالم جان زیر بال تست جای تو در تباهی این تنگنا نبود مرهم گذار خاطر ما، در عزای تو ، جز یاد نغمه های تو اشک ما نبود
@BAKOSΩ∆(الان خوراکیم ببینم) چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنه
@گـلـپــری جاذبه خاك به ماندن ميخواند و آن عهد باطني " عقل به ماندن ميخواند و عشق به رفتن ...... و اين هر دو را خداوند آفريده است تا وجود انسان " در آوارگي و حيرت ميان عقل و عشق معنا شود