❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آسانسور (داستان پدری روستایی، و پسرش) روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوجه دو دیوار براق نقرهای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده است، می گوید: پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام. در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقرهای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار دادو دیوار براق از میان جدا شد و آن زن خود را بزحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته شدو پدر و پسرهر دو چشمشان به شماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت، هر دو خیلی متعجب تماشا میکردند که ناگهان دیدند شمارهها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقرهای باز شد و آنها حیرت زده دیدند دختـر خانمی مو طلایی و بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اتاقک خارج شد پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، رو به پسرش کرد و گفت: پسرم ، زود برو مادرت را بیاور اینجا !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
انواع مواد مخدر در باب اسفنجی ......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سلام فرزندان آریایی ... لطفا بیاید عضو بشید ......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سلامی به گرمی تابستان به فزرندان آریایی ......... ما همه از تبار کوروش و داریوشیم ...... همه فرزندان ایرانیم ...... سلام دوستان .....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خانمهای گل ببخشبد ...... ولی این دختره خیلی بی معرفته .......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خواهشا نگاهش کنید و نظر بدید ......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به راستی که ذکر نام خدا ، آرامش دهنده دلهاست.........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خواهشا ببینیدش . با حال است ......