محسـن
روسریاش را جلو کشید و موهای سیاه و براقاش را زیر ِ آن پنهان کرد. رو کرد به جوان وُ با ذوق گفت: چه حلقهی قشنگی، نگاه کن، اندازهی انگشتم هست، فکر نمیکردم اینقدر خوشسلیقه باشی. یکدفعه لحن ِ صدایش عوض شد، انگار چیزی یادش آمده باشد، آرام گفت: پدرم نامههایت را دید، حالا دیگر همهچیز را میداند. امّا تو نگران نباش، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی وُ دلش را بهدست بیاوری، حتماً موافقت میکند. دل ِ کوچک وُ مهربانی دارد. من که رفتم، دستهگُل را بردار وُ به دیدنش برو. راحت پیدایش میکنی. چند قطعه آنطرفتر از تو، کنار ِ درختِ نارون خاکش کردهایم...
محسـن
درخت سرخه دار طی هزار سال زیبایی با شکوهی پیدا کرده بود. از زلزله و خشکسالی و آتش سوزی جان به دربرده و تنها کوهستان هایی که در آن می رویید با او برابری می کرد. هزار سال دست نخورده ، هزار سال فتح نشده. سر کارگر با صدای بلند گفت : "چقدر طول می کشد بیندازی؟" هیزم شکن یغور تفی انداخت : "فوق فوقش دو ساعت" "پس تمامش کن"
محسـن
اگر خاموش باشی تا دیگران به سخن آورندت بهتر از این است که در حال سخن گفتن خاموشت کنند. "سقراط"
محسـن
معمولا از شكست ها بيشتر مي آموزيم تا از موفقيت ها "كارتر اسكات"
محسـن
اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم ناراحت نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود "چارلی چاپلین"
محسـن
طولانی ترین مکالمات مربوط به افرادی هست که حرف خاصی برای گفتن ندارند. "مینی پول"
محسـن
آرزو دارم روزي اين حقيقت به واقعيت مبدل شود كه همهي انسانها برابرند. "مارتين لوتركينگ"
محسـن
رهبران بی رحم تعویض می شوند تا رهبر دیگری بیرحم شود. "ارنستو چه گوارا"