دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

محسـن

یه قهرمان هر کسی می‌تونه باشه. حتی مردی که کاری به سادگی ِ انداختن یه کت رو دوش یه پسر بچه می‌کنه، ... درباره »
محسـن
مرد - مجرد
امتیاز: 825.6

دنبال‌شدگان

(94 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(267 کاربر)

گروه‌ها

(35 گروه)

بازدید

محسـن
محسـن

مامان! یه سوال بپرسم؟ زن كتابچه ی سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت: بپرس عزيزم. زن سر جلو برد: مامان خدا زرده؟ - چطور؟ - آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده. - خوب تو بهش چي گفتي؟ - خوب،من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده. مكثي كرد: مامان،خدا سفيده؟ مگه نه؟ زن،چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما،هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد. چشم باز كرد : نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟ دخترک چشم روی هم گذاشت.دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم،يه نقطه ی سفيد پيدا ميشه. زن به چشمان بی فروغ دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد.

محسـن
محسـن

نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت . دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند : جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود . پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند . جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند . جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟ پیرمرد گفت :

محسـن
محسـن

روزی مرد کوری روز پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست او اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ روزنامه نگار جواب داد : من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . مرد کور هیچگاه نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد : امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!

محسـن
محسـن

روسری‌اش را جلو کشید و موهای سیاه و براق‌اش را زیر ِ آن پنهان کرد. رو کرد به جوان وُ با ذوق گفت: چه حلقه‌ی قشنگی، نگاه کن، اندازه‌ی انگشتم هست، فکر نمی‌کردم این‌قدر خوش‌سلیقه باشی. یک‌دفعه لحن ِ صدایش عوض شد، انگار چیزی یادش آمده باشد، آرام گفت: پدرم نامه‌هایت را دید، حالا دیگر همه‌چیز را می‌داند. امّا تو نگران نباش، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی وُ دلش را به‌دست بیاوری، حتماً موافقت می‌کند. دل ِ کوچک وُ مهربانی دارد. من که رفتم، دسته‌گُل را بردار وُ به دیدنش برو. راحت پیدایش می‌کنی. چند قطعه آن‌طرف‌تر از تو، کنار ِ درختِ نارون خاکش کرده‌ایم...

محسـن
محسـن

درخت سرخه دار طی هزار سال زیبایی با شکوهی پیدا کرده بود. از زلزله و خشکسالی و آتش سوزی جان به دربرده و تنها کوهستان هایی که در آن می رویید با او برابری می کرد. هزار سال دست نخورده ، هزار سال فتح نشده. سر کارگر با صدای بلند گفت : "چقدر طول می کشد بیندازی؟" هیزم شکن یغور تفی انداخت : "فوق فوقش دو ساعت" "پس تمامش کن"

محسـن
محسـن

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخن آورندت بهتر از این است که در حال سخن گفتن خاموشت کنند. "سقراط"

محسـن
محسـن

معمولا از شكست ها بيشتر مي آموزيم تا از موفقيت ها "كارتر اسكات"

محسـن
محسـن

اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم ناراحت نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود "چارلی چاپلین"

محسـن
محسـن

طولانی ترین مکالمات مربوط به افرادی هست که حرف خاصی برای گفتن ندارند. "مینی پول"

محسـن
محسـن

آرزو دارم روزي اين حقيقت به واقعيت مبدل شود كه همه‌ي انسان‌ها برابرند. "مارتين لوتر‌كينگ"

محسـن
محسـن

رهبران بی رحم تعویض می شوند تا رهبر دیگری بی‌رحم شود. "ارنستو چه گوارا"

محسـن
محسـن

با توجه به دو هزار کیلومتر سواحل ایران در خلیج فارس، همه ناوهای آمریکایی در این منطقه در تیررس موشک های ساحل به دریای ایران قرار دارند. [یک مقام بلند پایه نظامی]

محسـن
محسـن

خیلی وقت‌ها روزنامه و مجله می‌خرم تا ببینم خودم چه گفته‌ام. [ علی دایی ]

محسـن
محسـن

I'm awake I'm alive / Now I know what I believe inside / Now it's my time / I'll do what I want 'cause this is my life / here, right now

محسـن
محسـن

God save us everyone / We will burn into the fire of a thousand suns