یاد آن روز که کودک بودیم
غرق بازیچه دوران خوش
دور از این زمزمه تلخ بلوغ
دلخوش از قصه واهی و دروغ
تو چنان محو عروسک هایت
من چنین مست نوازش هایت
یاد آن روز بخیر
که در آن ظهر بها
می زدی شانه برآن موی سیاه
و من از پشت اتاق
داده بودم دل خود را به نگاه
عصرها کنج حیاط
من وتو بر سر یک سفره سبز
با کمی نان و پنیر
طرح یک زندگی زیبارا
روی دیباچه اندیشه زدیم
و چه پر برکت بود
سفره بازی تنهایی ما
#مخالف_نیستم که:>>> {برای #عشق گریه کنی..!!!} ولی اگه بخوای کسی رو به خاطر عشق:>>>{به #گریه بندازی اولین مخالفت منم(تآکید میکنم به خاطر عشقا نه این دوست دارم های #آبکی_و_مجازی....!!!)} در ضمن #میتونی با #عشق_بازی_کنی...!!!{ولی با اینکه بخوای کسی رو با عشق #بازی_بدی کنار نمیام...!!!}{من منظورم عشق بود نه چیز دیگه...!!}
اون #قدیما بود:>>>{که هر چی یه نفر رو بیشتر دوست داشتی:>>> بهت #وفادار تر بود(با #مردن همه چی تموم میشد..!!اونم تازه تو #پاره_ای_از_موارد..!)...!!!!} الانه #باید_مواظب_باشی{تعداد کمی}:>>>{ درجه دوست داشتنت از یه حدی نزنه بالاتر که طرف فیوز نپرونه(حالا اگه برات شاخ نشه که باید کلاهتم بندازی هوا)} تازه بعدشم فکر کنه که هر محبتی که در حقش میکنی وظیفته{دوست داشتن براش بد ترجمه شده باشه} وجود یه سری از آدما لازمه:>>>{ که بعضی چیزا رو متوجه یه کسایی بکنن...!!!}
همیشه دعا کنید :
چشمانی داشته باشید که بهترین ها را در آدم ها ببیند
قلبی که خطاکارترین ها را ببخشد
ذهنی که بدیها را فراموش کند
و روحی که هیچگاه ایمانش به خدا را از دست ندهد