گاهی ما آدمها زیادی #شعور خرج میکنیم ... اونقدر که خودمون هم از #تعجب فقط نگاه میکنیم و خودمون رو میزنیم به خواب ... مثل کسی که بعد سالها کار کردن , برگه #تعدیل-نیرو رو میگیره و تشکر میکنه و آروم وسائلشو جمع میکنه ... مثل زنی که وقتی #ام-اس میگیره خودش برای همسرش زن میگیره و میره #کهریزک ... نمیدونم شاید #باشعور بودن به این همه #زجر می ارزه و شاید ... #لبخند اون کسی که اون بالاست ... امروز بازار شعور خرج کردن داغ بود ... #سوختم ... "ارکیده"
بعضی #روزها هستند ... که از صبح شروع شدنشان ... دو #آرزوی-عجیب را در سرمان میپرورانند ... یکی #هرگز تمام نشدنش ... و دیگری #زودتر تمام شدنش ... روزهایی که همان اندازه که #شیرینند ... همان اندازه #تلخ به نظر میرسند ... مثل #آخرین ها ... #امروز من طعم گس چنین روزی را ... به زحمت #جان-کندن ... #چشیدم ! ... "ارکیده"
دیگه اشکامو بهت نشون نمیدم
جای نقاشیاتم تکون نمیدم
دیگه وقتی که کنار من نباشی
به خودم اجازه جنون نمیدم
دیگه روی میز برات دل نمیذارم
ادای مجنونارم در نمیارم
هرچی خاک نشسته باشه تو اتاقت
به خدا یه ذره اشم بر نمیدارم
نمی خوام برام بمیری
تو فقط بگو نمیری
نمی خوام برام بمیری
تو فقط بگو نمیری
دیگه نامه های بازمو نمی خونم
شبا که دیر کنی بیدار نمیمونم
تو بخوای به هیچ کسی چیزی نمیگم
نمیگم چشمای تو کرده دیوونم
نمیخوام برام بمیری
تو فقط بگو نمیری
دیگه ازتو هیچ سوالی نمیپرسم
بیخبر میمونی از شبای غصه ام
دیگه هرچی اتفاقه بد بیفته
نمی تونی بخونی از توی قصه ام
دیگه رابراه برات گل نمیچینم
شب تا از صبح خواب چشاتو نمیبینم
شبا که با قهوه و غصه بیداری
حتی بیصدا کنارت نمیشینم
نمیخوام برام بمیری
توفقط بگو نمیری
نمیخوام برام بمیری
توفقط بگو نمیری...
شــک نکــــن ...! " آینــــده ای " خواهـــم ساخت که , " گذشتــــه ام " جلویــــش زانــو بزنــــد ...! قـــرار نیـــســــت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم ...! برعـــــکــــس کســــی را که وارد زندگیــــم میشــــود , آنـــقـــدر خوشبخت می کنــــم کـــــه , به هـــر روزی که جــای " او " نیـستـی به خودت "لعنـــت " بفـــرستـی
اه اه اه ... که چـــِــه قد من از تبریک تولد گفتیدنـــِــ این دخدَرــآ بهم دیگه بدم میـــآدا ...!
.
صبحی تا حالـآ هر کی میزنگه میگه " خبر مرگت یه ســآل گـــُــنده تر شــُـــدیـا نـــَــره غول !! "
.
.
ینی بدبختی داریمـــآ!آ!آ!آ!آ!آ!آ!آ!آ!آ...!
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست
گاه دلم میگیرد....
گاه زندگی سخت میشود
گاه تنها,تنهایی آرامش می اورد..
گاه گذشته اذیتم میکند...
گاه هوایت دیوانه ام میکند..
این `گاه ها`...گهگاه تمام روز و شب من
میشوند..
آنوقت بغض گلویم را میگیرد!
درست مثل همین روزها...