Nazanin
گاهى جلوى آينه مى ايستم... خودم را در ان ميبينم... دست روى شانه هايش ميگذارم.. و ميگويم : چه تحملى دارد دلت...!
Nazanin
تا حالا دقت کردین ما به بانک اعتماد می کنیم و پولامونو می ذاریم اونجا، ولی بانک به ما اعتماد نداره حتی خودکارها رو هم زنجیر کرده!
Nazanin
به پسر عموم گفتم تحلیل گرفتم 9 گفت یعنی افتادی؟ گفتم پ ن پ نیس آدم خاكی و متواضعی هستم دارم ادای افتاده هارو در میارم ریا نشه!!!
Nazanin
می خواستم برم مسواک بزنم مسواکو برمیدارم مامانم می گه می خوای مسواک بزنی؟ می گم بله می گه خمیر دندون روش مالیدی؟ می گم بله می گه واقعا که این همه فرصت په نه په بهت دادم استفاده نکردی
Nazanin
این روزها درد میکِشم درد هم که نوشتن ندارد!
Nazanin
اگرمیخواهی مرا ببینی . . . پلکهایت را روی هم بگذار و . . . چشمانت را ببند . . . من همانی هستم که هیچوقت مرا ندیدی . . .
Nazanin
دیشب به دلم افتاده بود که خوابت رو میبینم . . . از خوشحالی تا صبح خوابم نبرد . . .
Nazanin
نمی دونم چی بنویسم آخــ ــه حرفی نیست فقط می دونم بایـــ ـد بنویسم پـس مینویسم رفت . . . حسی که تو رو دوست میداشت
Nazanin
تـــو " شـــب هم کــه بــاشی، "مــن " ســـتاره می شـــوم، می چســــبم، به پــیرهــــنِ ســـیاهـت!
Nazanin
تنـــــها نشسته ام... امـــــا تنــــها نیستـــم؛ یـــــادت امـــان تنــــهایی نمی دهــــد!