زن جوانی بستهای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد . در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود. وقتی او اولین کلوچهاش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت. در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره! هر بار که او کلوچهای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد. وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟” مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!... زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت. وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچهاش، دست نخورده مانده . تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچهاش را از کیفش درنیاورده بود
@حسیـــــن امیدوارم 100 سال بعد در چنین روزی كنارت كلی نوه نتیجه باشه و شمعای كیك ... سالگیت رو فوت كنی و هیچی از كیكم به خودت نرسه تولدت مبارکککککککککککککککک
انقد بدم میاد این پستا کم لایک میگیرن !
14 سال و 5 ماه و 8 روز و 19 ساعت و 28 دقيقه قبلواقعا اه اه اه
14 سال و 5 ماه و 8 روز و 19 ساعت و 26 دقيقه قبلخودم همینجوری یه تنه به همشون لایک میدم !
14 سال و 5 ماه و 8 روز و 19 ساعت و 20 دقيقه قبل