Nazanin
زندگی غمکده ای بیش نبود سهم من جز غم وتشویش نبود به کدام خاطره اش خوش باشم که کدام خاطره اش نیش نبود
Nazanin
چندروزیست مداد رنگی هایم تکلیف خود را نمیدانــــند!! آسمان را کبود میکشنــــد برگ های سبز را زرد چراغ های شهر را خاموش و دنیا را سیاهی مطلــــــــق...!!
Nazanin
ديـوارهايي که مي سازي .. هـر روز و هــر روز .. بيشتر مي شوند !! بنــاي بـــي احساس من ... آخر من از کجــا ... براي اين همه ديــوار ... پنجــــره پيدا کنمــ .. !!
Nazanin
اين روزهايم به تظاهر مي گذرد ! تظاهر به بي تفاوتي ؛ به بي خيالي ، به شادي ... به اينکه مهم نيست ! اما .... چه سخت مي کاهد از جانم اين نمايش ... !!!
Nazanin
آرزوهایم، همه نذر برگشتنت؛ شاید که بیایی...
Nazanin
لعنت به تو ای “دل” که همیشه جائی جا می مانی که تو را نمی خواهند…!!
Nazanin
وقتـی یه زن ســیگار کشید یعنــی دیگه گریه جواب نمیده و وقتی مــردی اشک ریخت بدون کار از ســیگار کشیدن گذشته
Nazanin
اکنون کجاست. . .؟ چـــه میکنــد. . .؟ کسی که فراموشش کرده ام. . .!!
Nazanin
بــانـو ! بــرای ِ شمـا چه فـرق میکنـد ، از چشــمـان ِ او بــنویـسی.. یــا از روزگــار ِ مـن !؟ ... سیــاه نبــود بـانـو ! حـُـرمـت داشـــت !!!
Nazanin
سرشــــارم از سکوتـــــی اجبـــــاری ...
وای از آن روز کــــه قفل اجبـــــــار بشکنـــد؛
همــــــه را میشکنــم ... !!