میگم قضیه چیه این بهاره همش بستنی میخوره من : بابای من با سربازی نرفتنت مشکل داره اون : مگه سربازی رفتن یا نرفتن من تو رو خوش بخت می کنه ؟ من : بابای من بدون کارت پایان خدمت دختر نمی ده اون : راضیش می کنیم یه جوری من : چه جوری اون : میای برم بستنی بخوریم ؟؟ من : نه پولتو الکی خرج نکن اون : فدای سرت بابا من : باشه بریم دوست دارم هیچ وقت نری سربازی تا همیشه بشینیم سره این داستان بحث کنیم اخرشم بریم بستنی بخوریم شب هم دو نفری بشینیم گریه کنیم
هعی انقدر نیومدی که کلی اتفاق افتاده ، دیگه دنبالرمو حال ندارم بروز کنم ، راستی فرندفید هم خلوت شده ، انقدر نیومدی که گوگل پلاس هم اومد چنتا شبکه ی اجتماعی دیگه باید راه بیفته تا بیای ؟ بیا حداقل من یه کم ایده بگیرم این خراب شده رو برزو کنم این روزها یه خواستگار هم نداریم که نداریم ...
یاد این جمله قدیمی افتادم . . . خواب ناز بودم شبی.... دیدیم کسی در میزند.... در را گشودم روی او ...دیدم غم است در می زند... ای دوستان بی وفا...از غم بیاموزید وفا..غم با آن همه بیگانگی..... هر شب به من سر می زند