سجاد
اتوبوس یا تریلی. مساله این است.....
سجاد
یک روز در همین پیراهنی که پوشیده ای در عطر کافور فرو می روی و سال ها بعد از ریختن گوشت بدنت دندان هایت لبخند خواهند زد پس قبل از آنروز لبخند بزن عزیز...
سجاد
می خواهم بخوابم آنچنان که گوییا جهان نبوده و هرگز نخواهد بود سرفه می کنم بیرون نمی پرد سکوت بدی در گلویم نشسته است...